ميدونستي، تو يه نارگيلي؟

گفتم: دلم فندقيه ....

خنديد و گفت: واسه من اون دل فندقيت يه درياست...

گفتم: پس يه فندق كه توش درياست؟!! فهميدم، جواب معما نارگيله!

خنديديم...

آره، تو نگاه اول يه جك بود، جكي كه ما ساختيمش. اما اگه بيشتر بهش فكر كني

ميبيني كه همون جك، يه معنايي تو دلش داره...

درسته كه فندقي اما ميتوني تو همون فندق دلت، يه دريا رو با همه عظمتش جا بدي...

يا نه، شايد تو در واقع يه نارگيلي. كاش ميتونستي اينو ببيني كه حقيقت وجودت يه نارگيله نه يه فندق!

كاش خودت رو باور ميكردي و عظمت درونت رو ميديدي، اونوقت ديگه حس ناتواني و كوچيكي نميكردي. ديگه خود كمتر بين نبودي و ميدونستي فندق زاييده ي نوع تفكر توست، نه حقيقته خلقت تو...

اميدوارم يه روز، همه ي فندقهاي كوچيكي كه سراغ توقف ممنوع ميان، نارگيل درونشون رو كشف كنند.

در جريان باش مثل يك رود و توقفت ممنوع.

به اسم كمك نامردي... ؟؟؟؟؟

غروب سردي بود و جز يه بخاري گرم و چاي داغ به چيزي فكر نميكردم. وسط خيابون

رسيده بودم كه متوجه يه دختر كوچولوي چادري شدم كه خريدش رو روي زمين

گذاشته بود. انگار با چادرش و بسته هاي بزرگ خريدش و سوز و سرماي هوا درگير بود، خريدش

رو برميداشت اما دوباره روي زمين ميافتاد. چند دقيقه اي درگير همين ماجرا بود. دلم سوخت.

قدمهام رو سريعتر كردم تا بتونم كمكش كنم. وقتي بهش رسيدم نشسته بود روي زمين.

با صداي آروم و تا جايي كه بلد بودم مهربون، گفتم: سلام خانوم كوچولو، كمك ميخواي؟

طفلكي با يه نگاه پر از ترس و يه صداي وحشت زده گفت: نه. مشكلي ندارم.

ميخواست از ترس گريه كنه. من براش يه غريبه ي ترسناك و يه آدم بزرگ بودم!!!!!!!!

بهش گفتم: عزيزم چرا ترسيدي؟؟؟!!! من فقط خواستم كمكت كنم.

با دست پاچگي بلند شد و دو كيسه ي خريدش رو برداشت. منم يه بسته نون بزرگ رو كه

مشكل اصليش بود از زمين برداشتم و گذاشتم تو بغلش. طفلي هنوز ميترسيد. گفتم ميخواي برات بيارم؟ گفت: نه ميتونم. منم اصرار نكردم چون گفتم شايد فكر كنه ميخوام نونش رو بدزدم.......

براي همين راهم رو گرفتم و سريع دور شدم تا خيالش راحت شه كه پشت سرش نيستم.

تا خونه به دختر بچه فكر ميكردم. اولش، از ترسش خندم گرفت. خنده اي كه فقط يك ثانيه عمر

داشت و به سرعت جاش رو به تلخند و يه تاسف بزرگ داد.

خداي من ما آدما چي كار كرديم!!!!!!!!!!!! به اسم كمك به هم، اينقدر نامردي و كلاه برداري

كرديم كه حتي بچه هاي كوچولو هم كه براي يه لحظه به دنياي كثيف ما بزرگترها سرك نكشيدند،

از اينكه بخوايم كمكشون كنيم وحشت زده ميشن و نميتونن اعتماد كنند و دست كمك رو پس ميزنن.

 اين يعني نسل بعد از من امنيت رواني نسل قبلش رو تو كوچه- محل خودش نداره.

اون روزا كه نه خيلي دوره ونه خيلي نزديك ، روزاي كودكيمون، راحتر از كوچه هاي شهر رد ميشديم.

آه خدايا ..... تو بگو، ته اين مسيري كه امروز در پيش گرفتيم، كجاست؟

دلم براي دخترك ميسوزه و براي دنياي اين روزا...........

خاطرات سفر به سرزمین وحی

 

نزدیکای آخر سال 87 بود که متوجه شدم پدر و مادرم اسم من رو واسه عمره ثبت نام کردند وتاریخ سفر رو بدون مشورت مشخص کرده بودند.2/4/1388

باورم نمیشد .از یک لحاظ نمیدونستم چرا توی این سن و این موقعیت باید راهی سفر به این مهمی میشدم.

از طرف دیگه اینقدر بیقرار بودم که روزشماری میکردم.بالاخره نزدیک امتحانات ترم 8 شد

من که دیگه حال و هوای امتحان رو نداشتم فقط میخواستم هرچه زودتر برم و ببینم سرزمین وحی کجاست؟

با لطف اساتید محترم چند تا از امتحاناتم رو زودتر از بقیه همکلاسی هام دادم.

توی آن روزها دنبال خرید لباس احرام و بقیه وسائل مورد نیاز بودم.

ما 18 نفر فامیل نزدیک بودیم که همگی با هم راهی این سفر میشدیم.(عمه،خاله،عمو،دائی،پسرعمه و.........)

آن 17 نفر همه ،ساک های خودشون رو بسته بودند و منتظر....

ولی من هنوز درگیر امتحاناتم بودم..21واحد داشتم ،وای خدای من!

غرغر های مادرم و تماس های پی در پی عموی کوچکم واسه اینکه ببینه آماده شدم یا نه هیچوقت یادم نمیره!

بیچاره ها همشون از دست من حرص میخوردند.

فکر کنم چند ساعت آخر مونده به سفر چمدونم رو بستم آنم با کمک مامان و خواهر کوچیکم !

آخه همون روز من امتحان الکترونیک داشتم ساعت ۸تا ۱۰

نمیدونم چه جوری امتحانم رو دادم فقط میدونم با سرعت نور خودم  رو رسوندم خونه.

توی سالن انتظار فرودگاه که نگو و نپرس جای سوزن انداختن هم نبود،یه حس عجیبی داشتم با اینکه نه توی جلسات مشاوره شرکت کرده بودم و نه اطلاع زیادی از سرزمین وحی داشتم ولی واقعا هیچ چیز عادی نبود!

حس میکردم برگشتی توی کار نیست.

وقتی برادرم رو بغل کردم یه لحظه دلم واسش خیلی تنگ شد ،همون موقع بهش گفتم تا امروز به این اندازه دلتنگت نبودم!!

همه ی نگاه ها خاص بود،کوچک و بزرگ از دور صدام میزدند،ما رو یادت نره!التماس دعا.

خدایا قرار من کجا برم این همه آدم سفارش کردند چه جوری یادم بمونه؟

توی این حال و هوا بودم که عمو مثل همیشه از پشت سر غافلگیرم کرد.بهش گفتم:خدایی این چند وقت ،رو اذیتم نکن!

بلند خندید و گفت:بیا بریم بچه!خدا رو شکر عمو من رو با مدیر و حاج آقای کاروان آشنا کرد معلوم بود آدم های خوش سفری هستند.

داخل هواپیما ،همه بیقرار بودند ،اشک توی چشم های آن هایی که بار چندمشون بودبه این سفر میرفتند حلقه زده بود.

یک سری صلوات میفرستادند و یک سری که فقط فکر کنم شامل حال خودم میشد مات و مبهوت بودند!!

وقتی وارد سالن انتظار فرودگاه مدینه شدیم ،تمام سیستم های خنک کننده رو خاموش کردند و رفتاری نامناسب با

ایرانی ها انجام دادند نزدیک 3ساعت تمام ،ما رو داخل فرودگاه نگه داشتند!ساعت 11 شب یا 12 بود که وارد هتل شدیم حاج آقا موذنی اعلام کردند همه تا 15دقیقه دیگه جمع بشید تا بریم به قول معروف راه و چاه رو بهتون نشون بدیم،من که خیلی خسته بودم توی راه هم به هیچ کدوم از حرف های حاج آقا گوش نکردم.نزدیک های صبح بود که دیگه خوابیدیم اما چه خوابی!!

عموم عین جن بو داده نشسته بود بالای سرم و اذیتم میکرد ،اینجا خواب ممنوعه!ای خدا!

بعد از صبحانه همگی راهی مسجد النبی شدیم،اینجا بود که فهمیدم مثل بقیه هیچ حس خاصی ندارم!

یکم نگران شدم ،ولی خودم رو به بیخیالی زدم از باب علی وارد شدیم،یه دنیای دیگه بود انگار وارد قسمتی از

بهشت شده بودم!به سمت روضه ی رضوان رفتیم ،هرچند آنجا هم واسه ورود ایرانی ها اذیت میکردند که فهمیدم

این به خاطر بی نظمی ما ایرانی هاست!ولی هنوز آن حسی رو که باید در درونم حس میکردم خبری ازش نبود.

وارد روضه ی رضوان شدیم !

خدای من اینجا دیگه لازم نبود به دلت سر بزنی و ازش بپرسی چه حسی داری!

اولین جایی بود که بدونه اینکه بدونم کجاست ،اشک از چشم هام سرازیر شد .فقط گریه میکردم.

عمه ام به فرش زیز پایم اشاره کرد و گفت :میگن این قسمت  یکی از درهای بهشت است!نمیتونستم خودم رو کنترل کنم من کجا ایستاده بودم؟روبه روی من محراب پیامبر بود و طرف دیگرم ستون توبه،سمت دیگر در

خانه ی حضرت زهرا!!باور کردنش سخت بود ولی من اینجا بودم جایی که قسمتی از بهشتش میخواندند

 و واقعا

بهشتی بود که روی زمین پیدایش کرده بودم

.نمیتونستیم زیاد داخل روضه ی رضوان بمونیم،آمدیم بیرون وبعد از خواندن نماز و قرآن راهی هتل شدیم،دیگه دلم نمیخواست بخوابم ،فقط میخواستم برم مسجد النبی!

آرامش خاصی داشت ، نه نگرانی ،نه دلهره،از هیچ کدوم اینها خبری نبود .

یه روز صبح ،بعد از نماز صبح توی مسجدالنبی خوابم برده بود،وقتی مادرم بیدارم کرد ،بهش گفتم توی عمرم اینقدر با آرامش و لذت نخوابیده بودم.

غروب های مدینه یه جور خاصی بودند،یه احساس دلتنگی عجیب،انگار روح در اختیار جسم نبود

قبرستان بقیع،هم حال و هوای خودش رو داشت،نشستن پشت قبرستان بقیع و دعا خواندن هیچ وقت یادم نمیره!

 ادامه دارد.

                       (نوشته شده توسط نسیم) 

خاطره هاي ما از شما....

جمله هاي يادگاري با ارزش شما كه به ما سر زديد و از لطف خودتون واسمون خاطره ساختيد،

ما هم اينجا، اونا رو به قاب نگاه توقف ممنوعي ها سنجاق ميكنم:

(ببخشيد فقط جمله هاي اخير برامون باقي مونده بود اگه جمله شما نيست معذرت....)

خداوندا! دوستی دارم که در اعماق قلبم جای دارد.او شایسته محبت است یادش مایه آرامش جان. او را به کرامتت حفظ بفرما...

خدایا! به هرکه دل بستم تو دلم  را شکستی...عشق هرکس را که به دل گرفتم... تو از من گرفتی....

مرا اندكي دوست بدار  اما طولاني...      (كريستوفر مارلو)

من فرزند كورشم.كورش آريايي.كورش پاك.كه ميگه:هرگز زانو نخواهم زد,حتي اگر آسمان از قامتم كوتاهتر باشد..

كورش كبير:معمولا انسان به دنبال نداشته هاش ميگرده...

مرااينگونه باورکن کمي تنهاکمي بي کس کمي از يادها رفته خدا هم ترک ما کرده خدا ديگر کجا رفته ؟!نميدانم مرا آيا گناهي هست که شايدهم به جرم آن غريبي و جدايي هست

انشاالله یه جا تو دو راهی بمونی اونم بین الحرمین آقا انشاالله

الان که نخ دست خداست عروسکا چه خوب بازی میکنن! چقدر باهم مهربونن! نخشون بهم گیر نمی کنه. بهم نمیخورن. هرکی بازی خودشو میکنه کاری ام بهم ندارن. چه نمایش قشنگی!!! اگه نخ دست خدا نبود چی می شد؟؟ خداروشکر دست عروسکا به نخ هم نمیرسه.
خدایا نخمو بکش بذار پرواز کنم. از عروسکا دور شم. ولم نکن. تابم بده. بذار آزاد با موسیقی نمایش برقصم.

خدايا حکمت قدم هايي را که برايم برميداري بر من آشکار کن تادر هايي را که به سويم مي گشايي ندانسته نبندم و در هايي را که به رويم مي بندي به اصرا ر نگشايم.

استاده مردن به , ز نشسته زيستن است/من ميروم , چون اينجا,توقف ممنوع است

به يقين بر تو واجب است كه حقيقت را بشناسي و گاهگاهي آن را بر زبان آوري. آن هنگام كه ترانه هاي زيبا سرودي , گرچه در قلب بيابان باشي, باز كسي را مي يابي كه سروده ات را بشنود.

همه بشرند، ولي همه انسان نيستند….    (دكتر علی شریعتی)

در نهان به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند

در آشکار از آنانی که دوستمان دارند غافلیم
شاید این است دلیل تنها ماندنمان(دكتر علي شريعتي)

به يقين بر تو واجب است كه حقيقت را بشناسي و گاهگاهي آن را بر زبان آوري. آن هنگام كه ترانه هاي زيبا سرودي , گرچه در قلب بيابان باشي, باز كسي را مي يابي كه سروده ات را بشنود. (جبران خليل جبران)

مرااينگونه باورکن، کمي تنها،کمي بي کس، کمي از يادها رفته، خدا هم ترک ما کرده، خدا ديگر کجا

رفته؟! نميدانم مرا آيا گناهي هست، که شايدهم به جرم آن، غريبي و جدايي هست.

اگر روزي تهديدت كردند،بدان در برابرت ناتوانند.اگر روزي خيانت ديدي بدان قيمتت بالاست.و اگر روزي تركت كردند بدان با تو بودن لياقت مي خواهد.(دكتر شريعتي)

درد من حصار برکه نیست. درد من زیستن با ماهیانی ست که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده. کودکی های آدم تمامی ندارد. بزرگی خودش یک جور کودکی ست با ترسهای بزرگانه...

از لطف همه ي توقف ممنوعي ها، ممنونيم

 

خدای من

 

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟


گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی، من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟


گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟


گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید.
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟


گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی. آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی.
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟


گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.
گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت ...


گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

                                                                          (نویسنده: یه آدم با حال)

 

گذشت زمان...

از قديم گفتند:

" گذشت زمان همه چيز رو حل ميكنه،خاك رو سرد ميكنه و زخمها رو التيام ميده"

اما من كه فكر ميكنم فقط زخمهات رو كهنه ميكنه بدون اينكه درمان كنه؛

تيك تيك گذر زمان، ثانيه هاي عمرت رو تك تك  ميبره،

و به پايانت نزديكترت ميكنه.

پس ناگزيري براي مداواي زخمهاي دلت، دنبال يه راه حل ديگه بگردي!

و اما از طرفي گذر زمان :

بهت فرصتها و اتفاقات جديد ميده، يادت ميده صبور باشي و هوشيارانه

 منتظر شكار فرصتهاي درگذر.

 حجابها رو برميداره و جواب خيلي از چراها، ناكامي ها و تلخي هاي چند سال

 قبلت رو ميده. گاهي اين جوابها بُهت زدت ميكنه و ميبيني كه عاشقانه يكي همش

حواسش به تو بوده و تو چقدر نديديش و از گير و گرفتاري هات بهش شاكي بودي و هميشه طلبكار اما اون ....

ميذاره همه چي غبار خاطره بگيره ، فراموش كني و قدرت تحمل درد پيدا كني...

بهت اين قدرت رو ميده كه يه چيزايي رو پشت سرت جا بذاري، و مسافري باشي كه براي ادامه ي ساختن زندگيش سبكتر سفر ميكنه و يكجا نميمونه . چون اينجا (دنياي من و تو) توقف ممنوعه"

و اينه راز به آرامش رسيدنمون بخاطر گذشت زمان

الهي تلخيهاي امروزت شيرينيه فرداهاتو بسازه. (براي من كه شد واسه ي تو ام بشه)

 

تلخ تر از شكلات تلخ

لطفا توقف كنيد وتا آخر بخونيد:

براي خاطر آزرده ي مهناز .....

طعم تلخ رو هم گاهي دوست دارم، مثل شكلات تلخ كه اولش تلخه اما وقتي كمي

مزه ش كني شيريني خاصي داره و يه تلخي دوست داشتني. اما يه طعم تلخ هست كه

هرچي مزه ش ميكني تلختر ميشه حتي از زهر شوكران هم تلختره و اون طعم تلخ پرپر

شدن آرزوهاي يه جوونه.

چند روز ي ميشد كه از مهناز خبري نبود. دختري كه با اشتياق وصف نشدني روياهاش رو دنبال

ميكنه. دختري كه ميگه من هيچي نبودم، از كودكي بي كس بودم، تا 12ساله شدم ديدم راهي

خونه بخت شدم الان تازه 20 سالمه....

براي روياهاش كمك ميخواست جوري حرف ميزد كه تسليم شدم و تصميم گرفتم تا جايي كه ميشه

كمكش كنم. اما بعد از يك ماه غيبش زد تا بعد از چند روز، بالاخره ديروز ديدمش. با يه نگاه پراندوه

و يه سلام پربغض اومد سراغم.  گفتم كجايي؟ كه زد زير گريه و از لابه لاي هق هقش صداي لرزونش

به گوش رسيد كه ميگفت ديگه اجازه نداره بياد پيشم و پرهاي كوچيكش رو شكستند، روياش رو گرفتند.

آره، نيازي نيست براي كشتن يك پرنده، قيچي را به قلبش فرو كني يا بدنش را تكه تكه كني.

تنها كافيست پرهايش را بچيني، خاطره ي پرواز او را وا ميدارد تا خود را به اعماق دره اي بياندازد.

دلم از غصه ميميره وقتي چهره هاي دخترها و پسرهايي مياد جلوي چشمم كه بخاطر مخالفت هاي بيخود به اصطلاح بزرگترها، كه بزرگي رو به امر و نهي كردن ميدونن، زار ميزدن. چرا سهم جووناي مملكت من حسرته، سوختنه، دويدن و نرسيدنه. چرا سهم جووناي وطنم از بال و پر كشيدن و به اوج رسيدن سنگسار شدنه، شكستنه.

قلبم خنجر خورده، عصباني ام. چرا سهم مهناز هميشه باريدن چشماش سر قبر آرزوهاشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

1 ساعت كنار من بود و بارها چشماي معصومش باروني شد، تنها كاري كه ميتونستم بكنم اين بود

كه آغوشم رو براي يه نهال تبر خورده باز كنم كه زمين نخوره و شونه هام پناه اشكهاي بي پناهيش

باشه. تنها كاري كه تونستم بكنم اين بود كه نذارم تسليم شه و نه گفتن براش سوخت موتورش باشه

و اينكه در نبرد ميان انسان و زمان، روزهاي سخت ميروند و انسانهاي سخت ميمانند.

عاقبت برق اميد رو تو نگاه مظلومانه ش ديدم اما چيزي هم هست كه قلب پاره پاره ش رو التيام بده؟؟

ما تو مملكتي زندگي ميكنيم كه براي حفاظت از ارزشها، واسه ي مانتو كوتاه دخترها و مدل موي پسرها اورژانس اجتماعي هست. براي قتل نفس چوبه ي اعدام هست. اما براي حفاظت از زنان و كودكان مورد خشونت و كشتن روح آدمها در كنج خونه ها و اون هم روزي چند بار، نه اورژانس اجتماعي هست و نه چوبه دار و نه محلي براي شكايت. انگار ارزش ها از آدمها جدا و عزيزترند و نه اينكه حفظ ارزشها براي حفظ شأن آدمهاست. خداي من كجا زندگي ميكنيم؟ كي بايد جواب اين همه قتل روح رو بده؟؟؟؟؟؟

ممنون از بزرگواريتون كه تا آخر بوديد    

 

 

تو از جنس كدوم خاطره هايي؟

خاطره هايي داريم كه عزيزند، مثل آلبوم عكساي قديمي كه توي يه صندوقچه است،

و توي زيرزمين يا كمد يا يه جايي مثل ايناست.گه گدار كه تميزكاري ميكني، صندوقچه ات

رو هم يه صفايي ميدي.عكسهايي كه خيلي خاطره هاي خوب يا شايد هم بدت رو دوباره زنده

ميكنند، يه جورايي شبيه تونل زمان اند و تو رو با خودشون مي برند به زماني دور يا نه چندان دور،

خوشايند و شايد هم تلخ...

عكسهايي كه  دلت نمياد دورشون بندازي، اما جلوي چشمت هم نيستند.انگار كه گوشه اي از

ديروزت هستند و شناسنامه ات به حساب مياند و براي همين رو طاقچه ي دلت نگه شون ميداري.

خاطره هايي هستند كه دوست داري از شرشون راحت شي، اما مثل سايه همراهيت ميكنند.خاطراتي

كه آرزو ميكني كاش يه كابوس نيمه شبي بودند و هرگز توي عالم بيداريت اتفاق نمي افتادند...

خاطره هايي داري كه عاشقانه دوست شون داري، مثل عكسهايي اند كه بايد جلوي چشمت باشند و

ميذاري سره طاقچه ي خونت و زياد بهشون سر ميزني و به ثانيه هاي دلتنگيت سنجاق شدند. شايد

بذاريشون تو ساعت جيبي،گردنبندت يا كيف پولت....

خاطره هايي از ما تو ذهن آدم هاي آشنا و غريبه هست، فكر ميكني واسشون از چه جنس خاطره هايي هستي؟

الهي خوش رنگترين و به ياد ماندني ترين خاطره ها باشي اگرم نيستي هنوز فرصت داري جبران كني

پس غصه نخور دوست جونم، از اين ايستگاه زندگي هم بگذر كه توقف ممنوعه...

 

برخاستن

چرا شبگير ميگريد؟

من اين را پرسيده ام

من اين را مي پرسم.

عفونتت از صبري است كه پيشه كرده اي

به هاويه ي وَهن

تو ايوبي

كه از اين پيش اگر

                        به پاي

                                   برخاسته بودي

خضر وارت

               به هر قدم

     سبزينه ي چمني

                                به خاك مي گسترد،

و بادِ دامانت

               تند بادي

تا نظمِ كاغذينِ گلبوته هاي خار

                                           بروبد.

من اين را گفته ام

هميشه

هميشه من اين را مي گويم.

                                              احمد شاملو

براي رها شدن از دغدغه ها و مشكلات زندگيت امروز و فردا نكن و همين الان واسه حل كردنشون  يه يا علي بگو

موفق باشي دوست من

توقف ممنوع