نزدیکای آخر سال 87 بود که متوجه شدم پدر و مادرم اسم من رو واسه عمره ثبت نام کردند وتاریخ سفر رو بدون مشورت مشخص کرده بودند.2/4/1388
باورم نمیشد .از یک لحاظ نمیدونستم چرا توی این سن و این موقعیت باید راهی سفر به این مهمی میشدم.
از طرف دیگه اینقدر بیقرار بودم که روزشماری میکردم.بالاخره نزدیک امتحانات ترم 8 شد
من که دیگه حال و هوای امتحان رو نداشتم فقط میخواستم هرچه زودتر برم و ببینم سرزمین وحی کجاست؟
با لطف اساتید محترم چند تا از امتحاناتم رو زودتر از بقیه همکلاسی هام دادم.
توی آن روزها دنبال خرید لباس احرام و بقیه وسائل مورد نیاز بودم.
ما 18 نفر فامیل نزدیک بودیم که همگی با هم راهی این سفر میشدیم.(عمه،خاله،عمو،دائی،پسرعمه و.........)
آن 17 نفر همه ،ساک های خودشون رو بسته بودند و منتظر....
ولی من هنوز درگیر امتحاناتم بودم..21واحد داشتم ،وای خدای من!
غرغر های مادرم و تماس های پی در پی عموی کوچکم واسه اینکه ببینه آماده شدم یا نه هیچوقت یادم نمیره!
بیچاره ها همشون از دست من حرص میخوردند.
فکر کنم چند ساعت آخر مونده به سفر چمدونم رو بستم آنم با کمک مامان و خواهر کوچیکم !
آخه همون روز من امتحان الکترونیک داشتم ساعت ۸تا ۱۰
نمیدونم چه جوری امتحانم رو دادم فقط میدونم با سرعت نور خودم رو رسوندم خونه.
توی سالن انتظار فرودگاه که نگو و نپرس جای سوزن انداختن هم نبود،یه حس عجیبی داشتم با اینکه نه توی جلسات مشاوره شرکت کرده بودم و نه اطلاع زیادی از سرزمین وحی داشتم ولی واقعا هیچ چیز عادی نبود!
حس میکردم برگشتی توی کار نیست.
وقتی برادرم رو بغل کردم یه لحظه دلم واسش خیلی تنگ شد ،همون موقع بهش گفتم تا امروز به این اندازه دلتنگت نبودم!!
همه ی نگاه ها خاص بود،کوچک و بزرگ از دور صدام میزدند،ما رو یادت نره!التماس دعا.
خدایا قرار من کجا برم این همه آدم سفارش کردند چه جوری یادم بمونه؟
توی این حال و هوا بودم که عمو مثل همیشه از پشت سر غافلگیرم کرد.بهش گفتم:خدایی این چند وقت ،رو اذیتم نکن!
بلند خندید و گفت:بیا بریم بچه!خدا رو شکر عمو من رو با مدیر و حاج آقای کاروان آشنا کرد معلوم بود آدم های خوش سفری هستند.
داخل هواپیما ،همه بیقرار بودند ،اشک توی چشم های آن هایی که بار چندمشون بودبه این سفر میرفتند حلقه زده بود.
یک سری صلوات میفرستادند و یک سری که فقط فکر کنم شامل حال خودم میشد مات و مبهوت بودند!!
وقتی وارد سالن انتظار فرودگاه مدینه شدیم ،تمام سیستم های خنک کننده رو خاموش کردند و رفتاری نامناسب با
ایرانی ها انجام دادند نزدیک 3ساعت تمام ،ما رو داخل فرودگاه نگه داشتند!ساعت 11 شب یا 12 بود که وارد هتل شدیم حاج آقا موذنی اعلام کردند همه تا 15دقیقه دیگه جمع بشید تا بریم به قول معروف راه و چاه رو بهتون نشون بدیم،من که خیلی خسته بودم توی راه هم به هیچ کدوم از حرف های حاج آقا گوش نکردم.نزدیک های صبح بود که دیگه خوابیدیم اما چه خوابی!!
عموم عین جن بو داده نشسته بود بالای سرم و اذیتم میکرد ،اینجا خواب ممنوعه!ای خدا!
بعد از صبحانه همگی راهی مسجد النبی شدیم،اینجا بود که فهمیدم مثل بقیه هیچ حس خاصی ندارم!
یکم نگران شدم ،ولی خودم رو به بیخیالی زدم از باب علی وارد شدیم،یه دنیای دیگه بود انگار وارد قسمتی از
بهشت شده بودم!به سمت روضه ی رضوان رفتیم ،هرچند آنجا هم واسه ورود ایرانی ها اذیت میکردند که فهمیدم
این به خاطر بی نظمی ما ایرانی هاست!ولی هنوز آن حسی رو که باید در درونم حس میکردم خبری ازش نبود.
وارد روضه ی رضوان شدیم !
خدای من اینجا دیگه لازم نبود به دلت سر بزنی و ازش بپرسی چه حسی داری!
اولین جایی بود که بدونه اینکه بدونم کجاست ،اشک از چشم هام سرازیر شد .فقط گریه میکردم.
عمه ام به فرش زیز پایم اشاره کرد و گفت :میگن این قسمت یکی از درهای بهشت است!نمیتونستم خودم رو کنترل کنم من کجا ایستاده بودم؟روبه روی من محراب پیامبر بود و طرف دیگرم ستون توبه،سمت دیگر در
خانه ی حضرت زهرا!!باور کردنش سخت بود ولی من اینجا بودم جایی که قسمتی از بهشتش میخواندند
و واقعا
بهشتی بود که روی زمین پیدایش کرده بودم
.نمیتونستیم زیاد داخل روضه ی رضوان بمونیم،آمدیم بیرون وبعد از خواندن نماز و قرآن راهی هتل شدیم،دیگه دلم نمیخواست بخوابم ،فقط میخواستم برم مسجد النبی!
آرامش خاصی داشت ، نه نگرانی ،نه دلهره،از هیچ کدوم اینها خبری نبود .
یه روز صبح ،بعد از نماز صبح توی مسجدالنبی خوابم برده بود،وقتی مادرم بیدارم کرد ،بهش گفتم توی عمرم اینقدر با آرامش و لذت نخوابیده بودم.
غروب های مدینه یه جور خاصی بودند،یه احساس دلتنگی عجیب،انگار روح در اختیار جسم نبود
قبرستان بقیع،هم حال و هوای خودش رو داشت،نشستن پشت قبرستان بقیع و دعا خواندن هیچ وقت یادم نمیره!
ادامه دارد.
(نوشته شده توسط نسیم)