کتابی که باید درهر سنی چند بار خواند!


بخشي از كتاب بابا لنگ دراز اثر جين وبستر :

از نامه های بابا لنگ دراز به جودی ابوت
جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را
یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که در افق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند
و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند
و نه لذتی از آن برده اند.
دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت
دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ...
جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم.
هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود.
پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد
باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم.
دوستدارتو : بابالنگ دراز 
 

مجسمه بابك خرمدين در باكو آذربايجان ساخته شد!

 حتما درباره ی بابک خرمدین تا کنون شنیده اید! سردار بزرگ ایرانی که از آذربایجان کنونی بر علیه حکومت اعراب که پس ازحمله شان به ایران به پاکرده بودن به پا خاست. ولی ماجرا به همین جا ختم نمی شود! بابک خرمدین نماد وفاداری به ایران است! او به همراه مازیار بر علیه حکومت اعراب قیام کرد و سر انجام به دست ناپاک ترین و دجال ترین حاکم بنی عباس پس از تحمل زجر بسیار کشته شد. کشته شدن بابک همواره یکی از رویداد هایی ست که در آن اوج وفاداری وپایبندی به میهن پاکمان ایران دیده می شود. بابک بدون شک یکی از اسطوره های تاریخ ایران زمین است. و اعدامش بدون شک یکی از تلخ ترین رویدادهاست . روز قبل از اعدام،خلیفه با بزرگان دربارش مشورت کرد که چگونه بابک رادرشهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند وی را ببینند. بنا بر نظر یکی از درباریان قرار برآن شد که وی را سوار بر پیلی کرده درشهر بگردانند. پس ازآن مراسم اعدام بابک با سروصدای بسیار زیاد با حضور شخص خلیفه برفراز سکوی مخصوصی که برای این کار دربیرون شهر تهیه شده بود، برگزارشد. برای آنکه همه‌ی مردم بشنوند .... که اکنون دژخیم به بابک نزدیک میشود و دقایقی دیگر بابک اعدام خواهد شد،چندین جارچی در اطراف و اکناف با صدای بلند بانگ میزدند نَوَد نَوَد این اسمِ دژخیم بود و همه او را میشناختند. ابن الجوزی می نویسد که وقتی بابک را برای اعدام بردند خلیفه درکنارشنشست و به او گفت: تو که این همه استواری نشان میدادی اکنون خواهیم دیدکه طاقتت دربرابر مرگ چند است. بابک گفت: خواهید دید. چون یک دست بابک را به شمشیر زدند، بابک با خونی که از بازویش فوران میکرد صورتش را رنگین کرد. خلیفه از او پرسید: چرا چنین کردی؟ بابک گفت: وقتی دست هایم را قطع کنند خون های بدنم خارج می شود و چهره‌ام زرد میشود، و تو خواهی پنداشت که رنگ رویم از ترسِ مرگ زرد شده است چهره‌ام را خونین کردم تا زردیش دیده نشود. به این ترتیب دستها و پاهای بابک را بریدند . چون بابک بر زمین درغلتید،خلیفه دستور داد شکمش را پاره کنند. پس از ساعاتی که این حالت بربابک گذشت، دستور داد سرش را از تن جدا کند.. آخرین گفتار بابک چنین بوده است: تو ای معتصم خیال مکن که با کشتن من فریاد استقلال طلبی ایرانیان راخاموش خواهی کرد من لرزه ای بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دیر یا زود آن را سرنگون خواهد نمود. تو اکنون که مرا تکه تکه می کنی هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ایران ظهور خواهد کرد و قدرت پوشالی شما پاسداران جهل و ستم را از میان خواهد داشت. این را بدان که ایرانی هرگز زیر بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بیگانگان را تحمل نخواهد کرد من درسی به جوانان ایران داده ام که هرگزآنرا فراموش نخواهند کرد. من مردانگی و درس مبارزه را به جوانان ایران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشیرش را برای بریدن دست و پاهای من تیز میکند صدها ایرانی با خون بجوش آمده آماده طغیان هستند. مازیار هنوز مبارزه میکند و صدها بابک و مازیار دیگر آماده اند تا مردانه برخیزند و میهن خویش را از دست متجاوزان و یوغ اعراب بدوی و مردم فریب برهانند. اما تو ای افشین . . . در انتظار و بدین سان نخست دست چپ بابک بریده شد وسپس دست راست او و بعد پاهایش و در نهایت دو خنجر در میان دنده هایش فرورفت و آخرین سخنی که بابک با فریادی بلند بر زبان آورد این بود: پاینده ایران... روز اعدام بابک خرمدین و تکه تکه کردن بدنش در تاریخ 2 صفر سال 223 هجری قمری انجام گرفت که مسعودی در کتاب مشهور مروج الذهب این تاریخ را برای ایرانیان بسیار مهم دانسته است اعدام بابک چنان واقعه‌ی مهمی تلقی شد که محل اعدامش تا چند قرن دیگر بنام خشبه‌ی بابک یعنی چوبه‌ی دار بابک درشهرِ سامرا که در زمان اعدام بابک پایتخت دولت عباسی بود شهرت همگان داشت و یکی از نقاط مهم و دیدنی شهر تلقی می شد. برادر بابک یعنی آذین را نیز خلیفه به بغداد فرستاد و به نایبش در بغداددستور نوشت که اورا مثل بابک اعدام کند. طبری می نویسد که وقتی دژخیم دستها و پاهای برادر بابک را می‌بُرید، او نه واکنشی از خودش بروز میداد و نه فریادی برمی‌آورد. جسد این مرد را نیزدر بغداد بردار کردند