لطفا توقف كنيد وتا آخر بخونيد:

براي خاطر آزرده ي مهناز .....

طعم تلخ رو هم گاهي دوست دارم، مثل شكلات تلخ كه اولش تلخه اما وقتي كمي

مزه ش كني شيريني خاصي داره و يه تلخي دوست داشتني. اما يه طعم تلخ هست كه

هرچي مزه ش ميكني تلختر ميشه حتي از زهر شوكران هم تلختره و اون طعم تلخ پرپر

شدن آرزوهاي يه جوونه.

چند روز ي ميشد كه از مهناز خبري نبود. دختري كه با اشتياق وصف نشدني روياهاش رو دنبال

ميكنه. دختري كه ميگه من هيچي نبودم، از كودكي بي كس بودم، تا 12ساله شدم ديدم راهي

خونه بخت شدم الان تازه 20 سالمه....

براي روياهاش كمك ميخواست جوري حرف ميزد كه تسليم شدم و تصميم گرفتم تا جايي كه ميشه

كمكش كنم. اما بعد از يك ماه غيبش زد تا بعد از چند روز، بالاخره ديروز ديدمش. با يه نگاه پراندوه

و يه سلام پربغض اومد سراغم.  گفتم كجايي؟ كه زد زير گريه و از لابه لاي هق هقش صداي لرزونش

به گوش رسيد كه ميگفت ديگه اجازه نداره بياد پيشم و پرهاي كوچيكش رو شكستند، روياش رو گرفتند.

آره، نيازي نيست براي كشتن يك پرنده، قيچي را به قلبش فرو كني يا بدنش را تكه تكه كني.

تنها كافيست پرهايش را بچيني، خاطره ي پرواز او را وا ميدارد تا خود را به اعماق دره اي بياندازد.

دلم از غصه ميميره وقتي چهره هاي دخترها و پسرهايي مياد جلوي چشمم كه بخاطر مخالفت هاي بيخود به اصطلاح بزرگترها، كه بزرگي رو به امر و نهي كردن ميدونن، زار ميزدن. چرا سهم جووناي مملكت من حسرته، سوختنه، دويدن و نرسيدنه. چرا سهم جووناي وطنم از بال و پر كشيدن و به اوج رسيدن سنگسار شدنه، شكستنه.

قلبم خنجر خورده، عصباني ام. چرا سهم مهناز هميشه باريدن چشماش سر قبر آرزوهاشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

1 ساعت كنار من بود و بارها چشماي معصومش باروني شد، تنها كاري كه ميتونستم بكنم اين بود

كه آغوشم رو براي يه نهال تبر خورده باز كنم كه زمين نخوره و شونه هام پناه اشكهاي بي پناهيش

باشه. تنها كاري كه تونستم بكنم اين بود كه نذارم تسليم شه و نه گفتن براش سوخت موتورش باشه

و اينكه در نبرد ميان انسان و زمان، روزهاي سخت ميروند و انسانهاي سخت ميمانند.

عاقبت برق اميد رو تو نگاه مظلومانه ش ديدم اما چيزي هم هست كه قلب پاره پاره ش رو التيام بده؟؟

ما تو مملكتي زندگي ميكنيم كه براي حفاظت از ارزشها، واسه ي مانتو كوتاه دخترها و مدل موي پسرها اورژانس اجتماعي هست. براي قتل نفس چوبه ي اعدام هست. اما براي حفاظت از زنان و كودكان مورد خشونت و كشتن روح آدمها در كنج خونه ها و اون هم روزي چند بار، نه اورژانس اجتماعي هست و نه چوبه دار و نه محلي براي شكايت. انگار ارزش ها از آدمها جدا و عزيزترند و نه اينكه حفظ ارزشها براي حفظ شأن آدمهاست. خداي من كجا زندگي ميكنيم؟ كي بايد جواب اين همه قتل روح رو بده؟؟؟؟؟؟

ممنون از بزرگواريتون كه تا آخر بوديد