بشنو اما باورش با خودته!

نه! كاري به كار عشق ندارم!

من هيچ چيز و هيچ كسي را ديگر در اين زمانه دوست ندارم

انگار اين روزگار چشم ندارد من و تو را،

يك روز خوشحال و بي ملال ببيند!؟

زيرا هر چيز و هر كسي را كه دوست تر بداري

حتي اگر يك نخ سيگار يا زهر مار باشد از تو دريغ مي كند!!!

پس با همه ي وجودم خودم را زدم به مردن

تا روزگار كاري با من نداشته باشد

اين شعر تازه را هم نگفته مي گذارم؛

تا روزگار بو نبرد

گفتم كه كاري به كار عشق ندارم ...

 

خوبه حالا ديگه نمي خواد دپرس شين، آخرش اينجوري تموم ميشه:

رابطه ها زماني زيبا مي شود كه براي ياد كردن هيچ دليلي بجز دلتنگي نباشد

دلم براتون تنگ شده بود خواستم يادتون كنم   

بدون شرح ...

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم...

ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود اما

چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.

می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه

زندگی رویایی کافیه. بچه می خوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم.

هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.

تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به رومو گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار

 می کنی؟ فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم :

من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.
علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و

راه افتاد. گفتم: تو چی؟ گفت: من؟

گفتم: آره... اگه مشکل از من باشه... تو چی کار می کنی؟
برگشت و زل زد به چشامو گفت: تو به عشق من شک داری؟ فرصت جواب نداد

و گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم.

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم
اون هنوزم

 منو دوس داره. گفتم: پس فردا می ریم آزمایشگاه.
گفت: موافقم، فردا می ریم.
و رفتیم ... نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید. اگه واقعا عیب

از من بود چی؟! سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو

به خودم ندم... طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمایش

دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره...

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید... اضطرابو می شد خیلی آسون تو چهره

هردومون دید. با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه

هیچ کدوممون مهم نیس. بالاخره اون روز رسید. علی مث همیشه رفت سر کار و من

خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم... دستام مث بید می لرزید.

 داخل آزمایشگاه شدم...
علی که اومد خسته بود. اما کنجکاو ... ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه

فهمید که مشکل از منه.اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی

روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد.
تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود،

بهش گفتم: علی، تو چته؟ چرا این جوری می کنی؟
اونم عقده شو خالی کرد و گفت: من بچه دوس دارم مهناز. مگه گناهم چیه؟!
من

نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم.

دهنم خشک شده بود و چشام پراشک. گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو

دوس داری... گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی شد؟
گفت: آره گفتم. اما اشتباه کردم. الان می بینم نمی تونم. نمی کشم...

نخواستم بحثو ادامه بدم... دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم و

اتاقو انتخاب کردم... من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینکه علی احضاریه آورد برام

 و گفت می خوام طلاقت بدم یا زن بگیرم! نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم، بنابراین از فردا

 تو واسه خودت؛ منم واسه خودم ...
دلم شکست. نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش

کرده بودم، حالا به همه چی پا زده.

 دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم.
برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوام بود.
درش آوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم.
احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون...

توی نامه نوشته بودم:

علی جان، سلام
امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی. چون اگه این کارو نکنی خودم

ازت جدا می شم. می دونی که می تونم. دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که

 بچه دار نمی شه جدا شم. وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه
باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم...
اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه...
توی دادگاه منتظرتم...

امضا؛ مهناز.

مجنونه لیلا

يك شبي مجنون نمازش را شكست

بي وضو در كوچه ي ليلا نشست

عشق، آن شب مست مستش كرده بود

فارغ از جام الستش كرده بود

گفت: يا رب؛ از چه خارم كرده اي

بر صليب عشق دارم كرده اي

خسته ام زين عشق، دل خونم نكن

من كه مجنونم ؛ تو مجنونم نكن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم

اين تو و ليلاي تو من نيستم!

گفت: اي ديوانه ، ليلايت منم

در رگت پنهان و پيدايت منم

سالها با جور ليلا ساختي

من كنارت بودم و نشناختي!!!

...................................................

یک صندلی کنار رویاهایم از آن توست

                                               بیایی یا بروی  دوستت دارم  

نامه اي براي قلبت

هيچ وقت همه چيز يك جور نيست!

گاهي اشتباهاتي مرتكب مي شوي، اشتباهاتي كه در آن بخشي از قلبت تو را مي بخشد و بخشي هنوز در جدال، كه چرا چنين شد؟

اما به هر حال بعضي چيزها اتفاق مي افتد و هيج كس دوست ندارد كه با سر برود توي چاه! بخشي از تصوير تو كه شكسته شده و دلت نمي خواهد كسي تو را با اين خطوط شكستگي نگاه كند در همان جايي از قلبت لانه مي كند كه در جدال است.

بخشي كه در جدالي، ببخش تا در پرتو اين بخشش بتواني بهتر ببيني! اينقدر از خطوط شكسته در رنج نباش. طعم همه ي درسها شبيه هم نيست. استادي كه درس ميدهد، يك روز درسش خشن است و در كارگاهش دستت مي برد خون ميچكد و جاي زخم مي سوزد و مي آزارد. ساعتي و در درسي ديگر ، درس تو چندش آور است، بد بوست، با خون كار ميكني و عناصر گنديده ي طبيعت و گاهي با لجن بايد ور بروي وبويش را استشمام كني. همه چيز تلخ و گزنده است حتي لحن استاد و غرق در نفرتي و ميخواهي زود تمام شود. درس ديگري و آزمايشگاه ديگري و در آنجا لحن استاد زيباست، با گل و ميوه كار ميكني، با هر آنچه زيباست و غرق در لذتي و مي خواهي طول بكشد و همه چيز هيجان انگيز است.

هر دو درس به تو مي آموزد، آنچه را نمي داني. يكي با خشونت و چندشش و ديگري با لطافت وزيباييش. اين تركها و مرهم ها كه بر ميداري و ميگذاري، به نفس تو و استاد نيست. تو بايد بياموزي با همه ي خوب و بدش، استاد درس هم به اقتضاي مطلب، درس ميدهد وگرنه استاد همان است كه بود. از چهره ي خط خطي شده ات نگران نباش كه آنهم به اقتضاي درس است. بخش در جدال قلبت را آزاد كن تا آرام زندگي كني

 

مالك مطلق خداست!

گه گاهي فكر ميكني ميشه پاشنه ي دنيا رو با صبر و تلاش و توكل و خيلي چيزاي ديگه

 بچرخوني اونجوري كه ميخواي اما در نهايت اين تويي كه دور خودت چرخيدي!

گه گاهي فكر ميكني چيزي رو داري يا صاحب ميشي يا تا هميشه مال توست اما يادت ميره كه تو نسبي هستي و مطلق كس ديگه اي هست!

گه گاهي ساده بدست مياري و سخت از دست ميدي، شايد سخت ميگيري و ساده ميدي و يا به همون سختي و يا سادگي كه بدست اومده همون جوري از دست ميدي.

گاهي با تلاش تصوير خوبي براي خودت رقم ميزني و باهاش زندگي ميكني ولي همون تصوير واقعي يه روزي، يه جايي، سر يه راست و دروغي توي چشماي آدمها ميشكنه! تو ميموني و يك تصوير شكسته كه شايد هميشه با همون خطوط شكستگي تماشات كنند، ممكنه از قاب عكشسون برداشته بشي، ممكنه هم با همون خطوط شكسته از قبل دوست داشتني تر باشي كه بيشتر وقتها بعيده و بعيد هم رخ دادنش معجزه

گه گاهي فكر ميكني هم بالغي و هم عاقل، اما كارايي ميكني كه خودتم انگشت حيرت به دهنت خشك ميمونه!!!!

گاهي ميدوني اشتباه چيه اما همون اشتباه رو مرتكب ميشي و در حين ارتكابش فكر ميكني كه از زاويه اي ديگه اگه به همين اشتباه نگاه كني اونوقت اين اشتباه نيست و درسته و ناگهان متوجه ميشي كه اصل اسكول بودن (اسكوليت) رو به تنهايي و يك شبه كشف كردي!!!!!!  ايول همينجوري بري جلو انيشتيني ميشي واسه خودت

گاهي با اينكه عاشق دنيايي، نه خودش بلكه زيبايي هاي خلقتش و با اينكه دلت براي همه ي عزيزات تنگ ميشه؛ دلت يه جزيره تنهايي و يه دريا فراموشي ميخواد تا تركهايي رو كه خوردي كسي جز خودت نبينه و بتوني يه جوري مرهم گذاري كني تا چيزي كه شكسته تعمير بشه لااقل براي خودت، شايد هم بخواي لاي شلوغي هاي دنيا گم بشي تا خدا رو پيدا كني، خدايي كه هم در درياي فراموشي و جزيره ي تنهايي و هم در اقيانوس آدم ها و هم همه جا انگشتهاي كوچيكت رو در دست داره كه گم نشي

گاهي دوست داري و گاهي نداري. گاهي خسته اي  گاهي گمشده و گاهي پيدا شده و آزاد و هر روز يه رنگي داره.

گاهي دلت براي كسي يا چيزي تنگه و گاهي همون چيز رو اصلا نميبيني و جاي خالي و پرش فرق چنداني نداره و گاهي از دست رفتن يك چيز بي نهايت برات سخته!

گاهي در يك لحظه چيزي درونت فرو مي ريزه و گاهي همين فرو ريختن يك عمر طول ميكشه و گاهي هم اصلا چيزي فرو نمي ريزه ! هر كي فهميد آخرش چي شد و من چي گفتم يه جايزه داره!

 به هر حال زندگي در هر حال در جريانه

دلم تنگه امروز با اين كه عيده پس عيد روزيه كه دل آدم تنگ نباشه. انشالا كه هر روز همه ي اونايي كه دل تنگي هامو خوندن و اونهايي كه نخوندن عيد باشه َ عباداتتون قبول حق

علی چرا می گرید؟!

....

این همان درد انسانی ست که خود را در این عالم زندانی می بیند. انسانی ست که خود را

بیشتر از این عالم می بیند و احساس خفقان در این عالم می کند و مسلما هر که در این عالم

انسان تر است از آنچه هست بیشتر در خود احساس نیاز می کند زیرا انسان به میزانی که

برخوردارتر است انسان نیست بلکه انسان به میزانی که خود را نیازمند تر احساس می کند

 انسان است و مسلما علی از هر انسانی بیشتر احساس نیازهای متعالی که در این عالم نیست

می کرده و بیش از هر کسی باید در این آفرینش بنالد و این ناله است که چنین روحی را به چنین

ناله ای وا می دارد.

                                    دکتر علی شريعتي