اين روزها دهانت بوي ... ميدهد !!!

تو هواي سرد بهمن لا به لاي جمعيت قدم زنان ميرفتم كه صداي خنده و شوخي

چند پسر 13-14 ساله توجهم رو جلب كرد. با ديدنشون اينا به ذهنم رسيد:

شور جواني، سلامتي، خنده، آزادي بعد از كلاس درس/ زندان/ بند عمومي،

چند تا پسر شيطون و...

آره چيزي كه مال سن و سالشون نبود ...

همچنان كه ميرم، به اونها فكر ميكنم. بد جور ذهنم درگيرشونه، آخه روزگاري نه چندان

دور وقتي جوونكي به اين سن و سال رو ميخواستي خيلي دوستانه سر به سرش بذاري،

بهش ميگفتي: دهنت رو باز كن ببينم، نه، جون من باز كن. بعد ميخنديدي و ميگفتي:

برو بچه هنوز دهنت بوي شير ميده.

اما امروز دهن اون پسر بچه هايي كه بايد بوي شير بده، بوي سيگار ميداد...  

دلم گرفت و به سرعت از كنارشون رد شدم چون طاقت نداشتم ببينم پسر هايي

به اون خوبي و با نشاطي تفريح و جووني قشنگتري نداشتند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

در حالي كه از كنارشون رد ميشدم اين جمله رو كسي توي ذهنم با اعتراض فرياد ميزد:

روزگاري دهان كودكيمان بوي شير ميداد، اما امروز بوي سيگار!!!

و به سرعت دور ميشم يا شايد هم فرار ميكنم. (فرار از كي، از چي، چرا؟)

روزهاتون بدون سیگار و ...

يادگاري هاي شما ...

سلام

ايام رحلت پيامبر و امام حسن مجتبي رو به همه ي مردمان آزاده جهان تسليت ميگيم.

اين پست رو اختصاص دادم به نظرات جالب توجه توقف ممنوعي هاي عزيز

در مورد متن "در ميدان..." و آرزويي كه كرده بودم.

از ارسال نظراتتون سپاسگذارم

هوالمحبوب
سلام آرزوت جالب نبود
خوب اگه جنگی نباشه و من توی خیابون کیف تو روبزنم تو چیکار میکنی....... (حافظ خضري)

...........................................................................

توقف ممنوع: كيف منو نميتوني بزني اولا. ثانيا پليس رو خبر ميكنم. ثالثا منظور ما از جنگ،

نبرد بين آدمها و كشته شدن همنوعان مون (بچه ها، زنها،پيرها و جواناني كه قرباني توسعه طلبي و خودكامگي حكومتها ميشن) بود.

سلام دوست عزیز لذت بردم از مطالبتون (وبلاگ شعر و شگفتي ها)

تو دنیا فقط یک جنگ پسندیده و معقوله اون هم جهاد اکبر یعنی مبارزه با نفس امیدوارم هیچ وقت متوقف نشه!

                                                                (منير عزيز از وبلاگ سن ياريمين قاصيديسين)

..............................................................................

توقف ممنوع: درسته عزيزم. منم آرزومه كه هرگز متوقف نشه و پيروز اين نبرد ما باشيم گرچه ....

مردم اغلب بی انصاف و بی منطق و خود محورند,ولی انان را ببخش...اگر مهربان باشی تو را به داشتن اندیشه های پنهانی متهم میکنند,ولی مهربان باش... اگر شریف و درستکار باشی,فریبت میدهند ولی شریف و درستکار باش...نیکی های امروزت را فراموش میکنند ولی نیکوکار باش...بهترینهای خود را به دنیا ببخش,حتی اگر هیچگاه کافی نباشد و در نهایت میبینی که هر انچه هست همواره میان تو و خداست نه میان تو و مردم.  (مهدي)

سلام.
دعاتون درباره جنگ قشنگه و آرزو تون غیر ممکن.جنگ چیز خوبی نیست حتی سرداران بزرگ جنگ در طول تاریخ هم جنگ رو دوست نداشتن. اما وای بر هوا و هوس بعضی ها که چه جنگها و خونریزی ها که به راه ننداختن. خدا کنه هیچ وقت اتفاقی نیفته که خونی از دماغی بیاد و همه در صلح و صفا باشن. اما یه نکته حالا که درباره جنگ نوشتی: خدا کنه تو جنگ در دلمون سر خوبی ها و بدی ها همیشه جزو سرداران پيروز باشیم.  (مفيق)

ممنون كه نظر داديد.

در ميدان...

تقديم به آناني كه براي صلح تلاش مي كنند:

آنچه به ديد مي آيد و

آنچه به ديده مي گذرد

آنجا كه سپاهيان

                       مشقِ قتال مي كنند

گستره چمني مي تواند باشد،

و كودكان

              رنگين كماني

رقصنده و پر فرياد

اما آن كه در برابرِ فرمانِ واپسين

                                        لبخند مي گشايد،

تنها مي تواند

                   لبخندي باشد

در برابرِ ((آتش!)) 

                                    احمد شاملو

تو دنيا دلم ميخواد فقط يه چيز براي هميشه توقف كنه و ادامه اش ممنوع باشه، و اون جنگه، يعني زشتترين چهره ي انسان، كه خودمون هم طاقت نگاه كردن بهش رو نداريم و چشمامون رو بروي صحنه هاي آزار دهنده جنگ ميبنديم. جنگ براي هر هدفي كه باشه زشتترين پديده ي انسانيه.

الهي هيچ كجاي دنياجنگ نباشه. (آرزويي كه با خيلي ها به گور رفته تاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا او بيايد)

گنجشك و خدا

گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي و سرپناه بي كسي ام بود،

اما طوفان تو آن را از من گرفت. كجاي دنياي تو را گرفته بودم؟؟؟

خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود، باد را گفتم لانه ات را واژگون كند.

تو از كمين مار پر كشيدي.

چه بسيار بلاها كه از تو بواسطه ي محبتم دور نكردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي...! 

                                                              (يه حكايت از يه آدم  حكيم)