و شيطان به آدم سجده مي كند!!!

وقتي بچه تر، بود ديده بودمش. حالت چشماش و صورتش معصومانه بود.

بعد از چند سال، دوباره از دور ديدمش. چشماشو نگاه كردم. برق معصوميتي

كه از دور، محو تماشات مي كرد، ديگه نبود. رفته بود. انگار هيچ وقت توي اون

چشماي عسلي نبوده...

غصه م شد. به فكر فرو رفتم. موندم چرا وقتي بچه ايم معصوميم، وقتي بزرگ ميشيم،

اون معصوميت، عوض بزرگ شدن، آب ميره تا اينكه محو بشه.

شايد دليلش اينه كه وقتي بچه اي، بخدا نزديك تري، قلبت دنيا رو لمس مي كنه.

چشمات دنيا رو همون جوري كه هست، بدون قضاوت، بدون پيش داوري مي بينه.

واسه همين شيطون بهت سجده نمي كنه، بهت پشت مي كنه و ازت بدش مي ياد.

ولي حقيقته بزرگي، اينه كه به خودت نزديك تر ميشي. با دستت دنيا رو لمس مي كني.

دنيا رو جوري كه مي خواي مي بيني و براي زندگي، پيش داوري كفايت مي كنه.

و اينقدر از خدا دور ميشي و به خودت نزديك، كه شيطون تو رو مي پرسته و بالاخره؛

شيطون با كمال ميل در برابرت سجده مي كنه.

از خودم بدم اومد. از ديدن چشماي كودك ديروز، بدم اومد. نگاهمو به آسمون دوختم،

تا تصوير زشت خودمو توي آينه ي ديگري، نتونم ببينم. اما يه روزي مي رسه كه آسمون هم از

نگاهم خسته بشه و ابرها رو، مثل پتو بكشه روي سرش تا منو نبينه.

اونوقت كجا رو نگاه كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اطلاعیه

سلام

لطفا كساني كه كامنت دادند و جواب نگرفتند، لطفا چك ميل كنند. بعضي وبلاگ ها متاسفانه

براي ارسال نظرات ما به وبلاگ شما عدد نميده ( قابل توجه بعضي ها). براي همين به شما ايميل زدم.

ممنون ميشم كه مشكل وبلاگتون رو برطرف كنيد چون بد جور رو اعصابه

با تشکر........مریم

و سقف دلم ترك خورد...

ادامه ی پست: من در اضطراب تو بودم... 

تلفن رو قطع كردم. حرفاي عكاس محبوبم رو مرور ميكردم. ذهنم كار نميكرد و شوكه بودم.

چي شد؟ امروز آزمايشه. فردا جراحي مغز داره. چه جوري پس فردا مياد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

زنگ زدم به اون نفر سومي كه عكاس محبوبم رو ميشناخت. بايد مطمئن ميشدم كه حالش خوبه.

گفت: امروز جراحي كرده و جوش چركي سرشو در آورده و خوبه. كي بهت گفته تومور داره؟

گفتم: جان من. راستش رو بگو. ميخوام باهاش كار كنم بايد بتونم اعتماد كنم. خودش بهم گفته...

گفت: شرمنده عزيز جون. خيلي شيطونه. بچگي كرده. ازت خوشش اومده، دلش خواسته بهش توجه كني. جون من، تو روش نيار كه ميدوني. خواهش ميكنم. ناراحت ميشه.

گفتم: باشه به اعتبار شما به روش نميارم.

سر قرار نرفتم. به دوستم گفتم به طرف اعتماد نكن و برخوردت حرفه اي باشه. نپرس چرا؟

من ضمانتش نميكنم. بهش بگو كار داشتم نيومدم. عصباني بودم. ديگه جواب تلفنش رو ندادم و پيام گذاشتم كه سرم شلوغه و فرصت ندارم، حالا خيالم راحته كه ديگه عمل كرده و زندگي جديدي رو شروع كرده.

سقف دلم ترك برداشت. اون توجه من، قلب من و احساس منو داشت. نيازي به دروغ نبود. از صداقت و مهربونيم سوء استفاده شده. منم قلب ترك خورده مو برداشتم و يه گوشه فرار كردم. ديگه نميتونم به كسي اعتماد كنم. اون واقعا بازيگر درجه يكي بود. اونقدر كه نفهميدم دروغ ميگه. همون روز اول حتي سوال پيچش كردم تا بفهمم دروغ ميگه يا نه. اما گريه كرد و تو چشمم نگاه كرد و گفت چرا باورت نميشه؟ منم كوتاه اومدم و پذيرفتم.

حالا اون با دروغش باعث شده كه از نزديك شدن آدما به خودم وحشت كنم كه نكنه قلبم باز ترك برداره و اينبار بشكنه. سوء استفاده كردن از احساسات انساني ديگران باعث شد عكاسي و اون نقش رو از دست بده و خدا ميدونه كه كي يه همچين فرصتي گيرش بياد. اون بازنده ي اصلي اين ماجراست. پس لطفا:    

به سراغ من اگر مي آييد

               نرم و آهسته بياييد    

                                مبادا تركي بردارد

                                        چيني نازك تنهايي من

                                                                   (يادداشتهاي يك دوست)

 

افسانه مردم

دیدم او را آه بعد از بیست سال


گفتم این خود اوست؟

 یا نه دیگریست


چیزکی از او در او بود و نبود


گفتم این زن اوست؟

یعنی آن پری ست؟


هر دو تن دزدیده و حیران نگاه


سوی هم کردیم و حیران تر شدیم


هر دو شاید با گذشت روزگار


در کف باد خزان پرپر شدیم


از فروشنده کتابی را خرید


بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد


خواست تا بیرون رود بی اعتنا

دست من در را برایش باز کرد

عمر من بود او که از پیشم گذشت

رفت و در انبوه مردم گم شد او

باز هم مضمون شعری تازه گشت

باز هم افسانه مردم شد او؟

شاعر:حمید مصدق

من در اضطراب تو بودم و تو در...

سلام

با يه اتفاق ساده رو كه يادتونه (توي پست 5 اسفند)، درمورد اون عكاس كه تومور مغزي داشت...

گفتم: ازت خوشم اومده و كارت خيلي خوبه. اگه بخواي ميتونم معرفيت كنم بعنوان عكاس پشت

صحنه كار كني.

خوشحال شد. قرار گذاشتم، دوستم ديدش. ازش خوشش اومد و حتي خواست نقش اول يه فيلم رو

بازي كنه. منم حمايتش كردم.1 هفته اي ميشد كه باهاش آشنا شده بودم، تمام هفته بهش فكر ميكردم

و هرچي ياد شيطنت هاش مي افتادم گريه م ميگرفت. اعصابم خرد بود.

شنبه باهاش تماس گرفتم تا ياد آوري كنم كه 2 شنبه قرار داريم.

گفتم: طوري تنظيم كردم كه بتونم منم بيام سر قرار. بايد ببينمت و باهات حرف بزنم. البته اگه احساس خرجت ميكنم واسه اينه كه خودت گلي. يه وقت فكر نكني بهت دارم ترحم ميكنم. من از صداقت و سرزندگيت خوشم اومده...

گفت: ميدونم عزيزم. منم دلم ميخواد دوباره ببينمت. حتما بيا. راستي امروز رفتم آزمايش. دكتر گفته جواب عاليه و ميتونم فردا عمل كنم. دوشنبه ميام مي بينمت. قربونت برم خداحافظ.

گوشي رو قطع كردم در حالي كه شوكه بودم و داشتم حرفاشو مرور ميكردم.

چي شد؟ امروز آزمايشه. فردا جراحي مغز داره. چه جوري پس فردا مياد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سريع زنگ زدم به نفر سومي كه ميشناختش و موضوع رو پرسيدم. تا مطمئن بشم كه حالش واقعا خوبه.

نكنه دكترا جوابش كردن و زده به سرش ...

بله............ شد آنچه نبايد ميشد

سقف دلم ترك خورد...

                                                   (يادداشتهاي يك دوست)

 

آآآآآآآآآآآآآآآآه اخوي...

سلام

خدا رو شكر كه سال 90 با اتفاقات خوبي برام شروع شده و يكي از بهترين هاش

ازدواج داداش گلمه كه داره ميره و بالاخره ميتونم نفس بكشم و در سكوت و آرامش

محض بنويسم.(البته 18 فروردين عروسيه، منتها شمارش معكوس از امروزه)

چقدر خوبه كه شما پسرا ميرين و با رفتنتون به ما دخترا زندگي دوباره ميديد.

به نمايندگي از تمام خواهرا بايد بگم كه: شما داداشها رو دوست داريم ولي رفتنتون رو بيشتر

دوستدار و خواستاريم.

علي جون عروسيت مبارك باشه داداشي.         از طرف خواهر دسته گلت مريم

.....................................................................................

آآآآآآآآآآآآه اخوي... واقعيت همونه كه ديشب گفتم. داداشي هرچي بيشتر به شب داماديت

نزديك ميشي، بيشتر ازت بدم مياد. ازت فراريم. ميدوني چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

علي رغم تمام جسارتم، با رفتنت نميتونم رو در رو بشم. هنوز نرفته، دلم تنگه واسه نصفه شب

اومدنت و كليد ياد رفتنت. هميشه به گوشيم تك ميزدي و بيدارم ميكردي.منم با غرغر در رو

باز ميكردم.اما تو لبخند ميزدي و ميگفتي: ببخشيد عزيزم بيدارت كردم.همون كلمه دهنمو مي بست.

هر شب گوشيمو برات باز ميذاشتم، ميترسيدم كليد يادت رفته باشه. برام عادت قشنگي بود.

يادمه اسفند كه رفتي مشهد، دوباره نصفه شب بيدارم كردي.منم دعوات كردم.ولي گفتي مگه ميشه خواهر عزيزم رو يادم بره. الان حرمم، كليدمو جاگذاشتم گفتم بيدارت كنم به امام رضا سلام بدي. چقدر اين كارتو دوست داشتم. گوشه دلم خاطره شو سنجاق كردم. دلم تنگ ميشه واسه صبحايي كه دير پا ميشدم و ميگفتي: واي مامان اين دختره چه زشته، تازه تنبلم هست.منم با چشماي خواب آلود جوابتو ميدادم.اينا رو ميگفتي كه برگردم نگات كنم، تا بتوني يه خورده نگام كني بعد بري سر كار.

ديشب گفتم: ازت بدم مياد. گفتي: فكر كنم بعد از عروسيم ازم متنفر شي. منم كه ماشالا پررو، گفتم:

 دقيقا آره. رفتي پشت سرت در رو ببند. چراغو خاموش كردم اما قبلش غصه ي چشاتو ديدم. توي تاريكي و تنهايي با حرفاي تلخم خوابيدي.

تو هم دلت برام تنگ ميشه. غصه چشات مثل اون موقعيه كه چند روز ميرم تهران و هي منتظري زنگ بزنم بگم دارم برميگردم بيا دنبالم.

 اين پست رو براي تو نوشتم تا بدوني بينهايت دوست دارم. چقدر خوبه كه تو زودتر ازدواج كردي. خيالم ازت راحت شد كه خوشبختي. هميشه هوامو داشتي. هميشه مهربون بودي و من تو رو اذيت ميكردم.

بدون كه، توي خونه ي پدريت هميشه مريمي هست كه واسه ديدنت، چشماش پشت در منتظرايستاده.

اگه به ما كم سر بزني حلالت نمي كنم. دوستت دارم با تمام خوب و بدت. سفيد بخت شي عزيز دلم

دعاي من هميشه پشت سرته. دوست دارم تا آخرش، حتي اگه بگم ازت بدم مياد.

 

چند جمله عیدانه

سلام دوستاي توقف ممنوعي گل.اینم اولین آپم در سال ۹۰. عيدتون مبارك.

راههاي زيادي براي خدمت به خدا هست.اگر فكر ميكني سرنوشتت همين است، دنبال همين برو.

تنها كسي كه شاد باشد مي تواند شادي بپراكند.

انتظار دردآور است، فراموشي دردآورتر، اما بي تصميمي از هر رنجي بدتر است.

عشق راستين فراتر از همه چيز است و مرگ از عشق نورزيدن بهتر است.

هرچند به معناي جدايي، اندوه و تنهايي باشد. عشق به هر بهايي مي ارزد.

عشق تنها با عشق ورزيدن يافته مي شود.

كسي كه به جستجوي خدا مي رود، دارد وقتش را تلف مي كند،

مي تواند راههاي بسياري را طي كند. به آيين ها و فرقه هاي زيادي پناه برد.

اما اينگونه هرگز او را نخواهد يافت. خدا اينجاست.اكنون، كنار ما ...

براي يافتن خدا كافي ست به اطرافمان نگاه كنيم. اين ملاقات آسان نيست...

با كمال شگفتي متوجه مي شويم كه خدا دوست دارد ما را شاد ببيند.

هرچه از راه ايمان، به خدا نزديكتر شويم، ساده تر مي شود. هر چه او ساده تر شود،

حضورش نيرومندتر مي شود. مهم نيست چه بكنيم، هر كاري مي تواند ما را به سوي تجربه

عشق خدا بكشاند.

                              پائولو كوئليو

 توقف ممنوع سال خوبي رو براي شما آرزو داره. اميدوارم سال موفقي پيش رو داشته باشيد.