سالگرد ازدواج...

يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه

 جشن كوچيك دو نفره بگيرن.وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك

خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به

همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم!
زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: 
! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي

 دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد ! حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه .
مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:
… اين خيلي رمانتيكه ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد
! بنابراين خيلي متاسفم عزيزم آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از
من كوچيكتر باشه
زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه.
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!
نتيجه اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند !!!
                                        

                                              ارسال شده توسط یک دوست خوب

اين موبايل مال كيه ؟!

توي اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همه آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت
شروع ميكنه به زنگ زدن.
مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمه اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت.
بقيه آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن ...
مرد: الو؟
صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟
مرد: آره !
زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم
اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشكالي نداره اگه بخرمش؟
مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره!
زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم..

يكيشون خيلي قشنگ بود قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !
مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري !
زن: عاليه. اوه  يه چيز ديگه  اون خونه اي رو كه قبلا ميخواستيم بخريم دوباره توي بنگاه

گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي !!!
زن: خيلي خوبه. بعدا مي بينمت عزيزم. خداحافظ
مرد: خداحافظ
بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي

نميدونه كه اين موبايل مال كيه ؟! 
نتيجه اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين !!! 
  
                                                       ارسال شده توسط یک دوست خوب

کلن افتخار کردن رو بیخیال

چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و

شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن....

بعد از مدتي يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به

تعريف از فرزندانشون :

اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع

پيشرفت كرد.پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو

سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس و اونقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد !

دومي: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد

و بعد دوره خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده..

پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميميترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد !!!

سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده ...

اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت

ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه

براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد!

هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد

 اين تبريكات به خاطر چيه؟!

سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم راستي

تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟!

چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه!

سه تاي ديگه گفتند: اوه مايه خجالته چه افتضاحي !!!

دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن

زندگي بدي هم نداره. اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين

دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت !!!

نتيجه اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن

15 دروغگو! 5 دروغگوی خالی بند


يه شب خانم خونه به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه!
صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از

دوستهاي صميميش (مونث) بمونه...  شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين

دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!
يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب

مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه...  خانم خونه بر ميداره به ۲۰

 تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه :

۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!

۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونه اونا پيش اوناست !!!
نتيجه اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند !

چهار کلمه حرف حساب!؟


گاهی دلم خیلی تنگ می شود، آنقدر که هوایش ابری ابری
ابرهایی که یادشان می رود برای چه سیاه و سردند
یادشان می رود ببارند
هوای ابری را دوست دارم ولی نه این مدلی اش را
آخر، دلم را از همیشه تنگ تر میکند
قول میدهم اگر روزی ابری باشم سیاه در آسمان دل هر کسی
ببارم... ببارم تا دلش گرفته نماند
 نه از آن ابرهای گول زننده
ابرهایی که وادارت می کنند روحت را عریان و بی چتر ببری بیرون
می گذارند دلت گرفته و تنگ باشد و آخرش نمی فهمی که باران قرار است ببارد یا نه؟
می گویند مثل آفتاب مهربان باش که بی دریغ به همه یکسان می تابد
ولی این دروغ محض است. درست مثل چهار کلمه حرف حساب!
در حالی که فقط سه حرف است نه چهارتا! آفتاب کارش همین است که بتابد
به هر کسی و هرجایی.اصلا فرق خوب و بد را نمی داند.
چرا وقتی خودمان گول میخوریم بقیه را هم گول می زنیم؟
نه دلم میخواهد ابر باشم و نه آفتاب و نه باران و نه مریم هایی که
خیس خاطره ی روزهای ابری اند. ابرهایی پر از ترحم که جای باریدن
فقط از بالا نگاه می کنند تا ببینند آخرین گلبرگ نخشکیده تا کی تاب می آورد
در افتادنش دبکه می کنند یا گریه این را هم هیچ وقت نفهمیدم
فقط میدانم اینجا تنها قانون واقعی، قانون تنازع بقاست
دلم میخواهد خودم باشم. تنها، در یک وجب از علفزارهای بلند یا دشت رازقی ها،
جایی که کریستوفرکلمب هم  هنوز پایش به آنجا نرسیده!
مدادسفیدم را بده! میخواهم تمام نقاشی ام را سفید کنم انگار نه انگار که روزی
دنیا را کشیده ام. وقتی بدون توقف تخته گاز می روی سرت محکم میخورد به دیوار دلت
که از قضا ترک برداشته و معلوم نیست چرا نمی شکند. مواظب سرت باش یا دیوارهای دلت
هر طور راحتی
این آخرین گلبرگ هم مال تو


 

واژه ی دوست


واژه ی دوست به معنای حریم امنی ست
دور محدوده ی تنهایی مان
و تو این معنا را چه غلط فهمیدی!
تو به تنهایی من سنگ زدی و به شیدایی من خندیدی
رفتنت آتش شد آتشش بال و پرم را سوزاند
و تو این را دیدی، باز می خندیدی!
تو چه می دانستی که خیال من از این حادثه ها لبریز است
تو چه میدانستی که من از فاجعه هم شعر و غزل می سازم
تو چه میدانستی واژه ی دوست به معنای تو بود. تو نمیدانستی

و من میدانم؛ خیلی وقت است میدانم که هیچ چیز مال من نیست و نمی دانم چرا
هر بار آنچه زیباست به من میدهی. پای دلم را که زنجیرش کردی دوباره می گیری. شاید
میخواهی نداشتن هایم را و داشتن هایت را به رخ ام بکشی!؟
 دیگر به تنهایی من سنگ نزنید. من از این حادثه ها لبریزم. در تنهایی هزار بار ترک خورده ام
میخواهم غزلی بسازم که برای آتش، آب باشد.

 

 

 

خدا گم شده، همه فکر می‌کنن ما برش داشتیم!

دو تا برادر آخره شر بودن و پدر محل رو درآورده بودن
دیگه هروقت هرجا یک خراب کاریی میشده، ملت میدونستن زیر سر این دوتاست.


خلاصه آخر بابا مامانشون شاکی میشن، میرن پیش کشیشِ محل، میگن:
تورو خدا یکم این بچه‌های مارو نصیحت کنید،‌ پدر مارو درآوردن.


کشیشه میگه: ‌باشه، ولی من زورم به جفتِ اینا نمیده، باید یکی یکی بیاریدشون.


خلاصه اول داداش کوچیکه رو میارن، کشیشه ازش میپرسه:
پسرم، ‌می‌دونی خدا کجاست؟
... پسره جوابشو نمی‌ده، همین جور در و دیوار ر و نگاه می‌کنه.


باز یارو می‌پرسه: پسرجان، می‌دونی خدا کجاست؟
دوباره پسره به روش نمیاره.
خلاصه دو سه بار کشیشه همینو می‌پرسه و پسره هم بروش نمیاره
آخر کشیشه شاکی میشه، داد میزنه: بهت گفتم خدا کجاست؟!
پسره می‌زنه زیر گریه و در میره تو اتاقش، در رو هم پشتش می‌بنده.


داداش بزرگه ازش می‌پرسه: چی شده؟

پسره میگه: بدبخت شدیم! خدا گم شده، همه فکر می‌کنن ما برش داشتیم