لطفا نخون! شاید دلت بگیره...
بنا بود سایه ها هم اینجا آبی باشد. مرا ببخش؛ امشب قلم موی شبم، ستاره هایش را گم کرده!
خستگی گونه هایم را آرام آرام لمس میکند تا به چشمهایم می رسد
خیسی دلتنگی هایم سرانگشتهایش را گرم می کند
دلم در شاعرانه ترین قمار احمقانه ی دنیا
بازی را باخته و آخرین خاطره اش را از زندگی روی طاقچه یی
به بزرگی تنهایی گذاشته و زیر چشمی نگاهش می کند و می گوید
یادم نبود زندگی از جنس کاغذست،
زیر باران خیس می شود تا خمیری بی شکل حاصل هم آغوشی کاغذ وآب باشد
آخرین شمع را کنار پنجره روشن می کنم در سحری سرد؛ طولانی
به انتظار اولین شعاع آفتاب
نمی دانم چرا کسی درد آبستنی زمستان را نمی بیند
نمی بیند که آخرین نفس های اسفند هوهوی بادی سوزناک می شود
تا بهاری بیاید و شکوفه ای بر درختی بنشیند.
زمستان بی برف، می میرد و آخرین نفس هایش را با هیجان می شمرند
تا بهار متولد شود اما کسی دلش تنگ نخواهد شد برای زمستان
بر سر هفت سین کسی یادش نخواهد بود برای زمستانی که افسرده از پشت پنجره رد می شود
دستی تکان دهد
لبخندی بزند
بگوید خداحافظ
ممنونیم برای بهار!
سال نو مبارک
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 21:0 توسط مریم و نسیم
|