خدایا ...


گروه اینترنتی قلب من

گفتم: خدایا از همه دلگیرم، گفت: حتی از من؟
گفتم: خدایا دلم را ربودند، گفت: پیش از من؟
گفتم: خدایا چقدر دوری، گفت: تو یا من؟
گفتم: خدایا تنهاترینم، گفت: پس من؟
گفتم: خدایا کمک خواستم، گفت: از غیر من؟
گفتم: خدایا دوستت دارم، گفت: بیش از من؟
کوله‌بارم بر دوش، سفری باید رفت،
سفری بی‌همراه،
گم شدن تا ته تنهایی محض،
یار تنهایی من با من گفت: هر کجا لرزیدی،
از سفرترسیدی،
تو بگو، از ته دل، من خدا را دارم ...
شاید این چند سحر فرصت آخر باشد
که به مقصد برسیم!
                                                                               
                                                   ارسال شده توسط یک دوست
التماس دعا در شبهای قدر.آرزوهای خوب وبزرگی داشته باشید ان شاءالله

قضاوتهایی که نباید...

پشت سرت نگاه ميكني و به قضاوت افكار و تصميمات ديروزت ميشيني.

گاهي فكر ميكني به اينكه يه جاهايي فكر و تصميمت اشتباه بوده و خودتو بخاطرش

سرزنش ميكني. فكر ميكني كه اگر فلان كار انجام شده بود الان وضعم فلان بود.

به پشت سرت نگاه ميكني ومي بيني كه........

پشت سرت گذشته اي بيشتر به جا نمونده كه تمامش خاطره هايي از اشتباه ها،

درست ها و تجربه هاي شيرين و تلخه.

فكر ميكنم حق نداري گذشتت رو قضاوت كني چون الان تو آدمي متفاوت و با شرايطي متفاوتي.

تو بزرگ شده ي همون اشتباهات و تجربه هايي و حق نداري كه خود ديروزت رو مواخذه كني.

 چه بسا امروز هم اگر تو همون شرايط قرار بگيري دوباره تصميمت همون باشه.

به اتفاقات شيرين و تلخ گذشته و تصميماتت و خود ديروزت احترام بذار.

كاري كه ديروز نكردي امروز انجام بده تا فردا سوگوار لحظات امروزت نشي.

 هيچ وقت براي شروع دير نيست اما هميشه هم فرصت نيست

و كسي نميدونه چقدر فرصت داره.

اينو كسي ميگه كه خودش اين زنجيرو بالاخره از پاش باز كرده و امروز عاشقانه از ديروزش

 ياد ميكنه گرچه پر اشتباه بوده و الان ميدونه كه

زندگي يعني فرصت اشتباه كردن و زندگي بدون اشتباه يعني هرگز تصميمي نگرفتي.

پس براي اشتباهاتت هم ارزش قائل شو.   

پيش از نا اميدي و رها كردن همه چيز نگاهي به آگهي ترحيم جوون ها بنداز تا بفهمي

چقدر وقت داري زندگي كني. 

نیایش دکتر شریعتی


«حمد و سپاس خدایی را سزاست که تیر حتمی قضایش را هیچ سپری نمی‌شکند و لطف و محبت و هدایتش را هیچ مانعی باز نمی‌دارد و هیچ آفریده‌ای به پای شباهت مخلوقات او نمی‌رسد.


جهل و نادانی من و عصیان و گستاخی من، تو را باز نداشت از اینکه راهنمایی‌ام کنی به سوی صراط قربتت و موفقم گردانی به آنچه رضا و خشنودی توست.
پس
هرگاه که تو را خواندم، پاسخم گفتی؛
هرچه از تو خواستم، عنایتم فرمودی؛
هرگاه اطاعتت کردم، قدردانی و تشکر کردی؛
و هر زمان که شکرت را بر جا آوردم، بر نعمتهایم افزودی؛
و اینها همه چیست؟
جز نعمت تمام و کمال و احسان بی‌پایان تو!؟
من کدام یک از نعمت‌های تو را می‌توانم بشمارم یا حتی به یاد آورم و به خاطر بسپارم؟
خدایا! الطاف خفیه‌ات و مهربانی‌های پنهانی‌ات بیشتر و پیشتر از نعمتهای آشکار توست.
خدایا ! من را آزرمناک خویش قرار ده آن‌سان که انگار می‌بینمت.
من را آنگونه حیامند کن که گویی حضور عزیزت را احساس می‌کنم.
خدایا!
من را با تقوای خودت سعادتمند گردان
و با مرکب نافرمانی‌ات به وادی شقاوت و بدبختی‌ام مکشان.
در قضایت خیرم را بخواه
و قدرت برکاتت را بر من فروریز تا آنجا که تأخیر را در تعجیل‌های تو و تعجیل را در تأخیرهای تو نپسندم.
آنچه را که پیش می‌اندازی دلم هوای تاخیرش را نکند
و آنچه را که بازپس می‌نهی من را به شکوه و گلایه نکشاند.
پروردگار من!
من را از هول و هراس‌های دنیا و غم و اندوه‌های آخرت، رهایی ببخش
و من را از شر آنان که در زمین ستم می‌کنند در امان بدار.
خدایا!
به که واگذارم می‌کنی؟
به سوی که می‌فرستی‌ام؟
به سوی آشنایان و نزدیکان؟ تا از من ببرند و روی بگردانند؛
یا به سوی غریبان و غریبه‌گان تا گره در ابرو بیافکنند و مرا از خویش برانند؟
یا به سوی آنان که ضعف مرا می‌خواهند و خواری‌ام را طلب می‌کنند؟
من به سوی دیگران دست دراز کنم؟ در حالی که خدای من تویی و تویی کارساز و زمامدار من.
ای توشه و توان سختی‌هایم!
ای همدم تنهایی‌هایم!
ای فریادرس غم‌ها و غصه‌هایم!
ای ولی نعمت‌هایم‌!
ای پشت و پناهم در هجوم بی‌رحم مشکلات!
ای مونس و مأمن و یاورم در کنج عزلت و تنهایی و بی‌کسی! ای تنها امید و پناهگاهم در محاصره اندوه و غربت و خستگی! ای کسی که هر چه دارم از توست و از کرامت بی‌انتهای تو!
تو پناهگاه منی؛
تو کهف منی؛
تو مأمن منی؛
وقتی که راه‌ها و مذهب‌ها با همه فراخی‌شان مرا به عجز می‌کشانند و زمین با همه وسعتش، بر من تنگی می‌کند، و
اگر نبود رحمت تو، بی‌تردید من از هلاک‌شدگان بودم
و اگر نبود محبت تو، بی‌شک سقوط و نابودی تنها پیش‌روی من می‌شد.
ای زنده!
ای معنای حیات؛ زمانی که هیچ زنده‌ای در وجود نبوده است.
ای آنکه:
با خوبی و احسانش خود را به من نشان داد
و من با بدی‌ها و عصیانم، در مقابلش ظاهر شدم.
ای آنکه:
در بیماری خواندمش و شفایم داد؛
در جهل خواندمش و شناختم عنایت کرد؛
در تنهایی صدایش کردم و جمعیتم بخشید؛
در غربت طلبیدمش و به وطن بازم گرداند؛
در فقر خواستمش و غنایم بخشید؛
من آنم که بدی کردم من آنم که گناه کردم
من آنم که به بدی همت گماشتم
من آنم که در جهالت غوطه‌ور شدم
من آنم که غفلت کردم
من آنم که پیمان بستم و شکستم
من آنم که بدعهدی کردم
و … اکنون بازگشته‌ام.
بازآمده‌ام با کوله‌باری از گناه و اقرار به گناه.
پس تو در گذر ای خدای من!
ببخش ای آنکه گناه بندگان به او زیان نمی‌رساند
ای آنکه از طاعت خلایق بی‌نیاز است و با یاری و پشتیبانی و رحمتش مردمان را به انجام کارهای خوب توفیق می‌دهد.
معبود من!
اینک من پیش روی توأم و در میان دست‌های تو.
آقای من!
بال گسترده و پرشکسته و خوار و دلتنگ و حقیر.
نه عذری دارم که بیاورم نه توانی که یاری بطلبم،
نه ریسمانی که بدان بیاویزم
و نه دلیل و برهانی که بدان متوسل شوم.
چه می‌توانم بکنم؟ وقتی که این کوله‌بار زشتی و گناه با من است!؟
انکار!؟
چگونه و از کجا ممکن است و چه نفعی دارد وقتی که همه اعضاء و جوارحم، به آنچه کرده‌ام گواهی می‌دهند؟
خدای من!
خواندمت، پاسخم گفتی؛
از تو خواستم، عطایم کردی؛
به سوی تو آمدم، آغوش رحمت گشودی؛
به تو تکیه کردم، نجاتم دادی؛
به تو پناه آوردم، کفایتم کردی؛
خدایا!
از خیمه‌گاه رحمتت بیرونمان نکن.
از آستان مهرت نومیدمان مساز.
آرزوها و انتظارهایمان را به حرمان مکشان.
از درگاه خویشت ما را مران.
ای خدای مهربان!
بر من روزی حلالت را وسعت ببخش
و جسم و دینم را سلامت بدار
و خوف و وحشتم را به آرامش و امنیت مبدل کن
و از آتش جهنم رهایم ساز.
خدای من!
اگر آنچه از تو خواسته‌ام، عنایت فرمایی، محرومیت از غیر از آن، زیان ندارد
و اگر عطا نکنی هرچه عطا جز آن منفعت ندارد.
یا رب! یا رب! یا رب!
خدای من!
این منم و پستی و فرومایگی‌ام
و این تویی با بزرگی و کرامتت
از من این می‌سزد و از تو آن
چگونه ممکن است به ورطه نومیدی بیفتم در حالی که تو مهربان و صمیمی جویای حال منی.
خدای من!
تو چقدر با من مهربانی با این جهالت عظیمی که من بدان مبتلایم!
تو چقدر درگذرنده و بخشنده‌ای با این همه کار بد که من می‌کنم و این همه زشتی کردار که من دارم.
خدای من!
تو چقدر به من نزدیکی با این همه فاصله‌ای که من از تو گرفته‌ام.
تو که این قدر دلسوز منی! …
خدایا تو کی نبودی که بودنت دلیل بخواهد؟
تو کی غایب بوده‌ای که حضورت نشانه بخواهد؟
تو کی پنهان بوده‌ای که ظهورت محتاج آیه باشد؟
کور باد چشمی که تو را ناظر خویش نبیند.
کور باد نگاهی که دیده‌بانی نگاه تو را درنیابد.
بسته باد پنجره‌ای که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
و زیانکار باد سودای بنده‌ای که از عشق تو نصیب ندارد.
خدای من!
مرا از سیطره ذلتبار نفس نجات ده و پیش از آنکه خاک گور، بر اندامم بنشیند از شک و شرک، رهایی‌ام بخش.
خدای من!
چگونه ناامید باشم، در حالی که تو امید منی!
چگونه سستی بگیرم، چگونه خواری پذیرم که تو تکیه‌گاه منی!
ای آنکه با کمال زیبایی و نورانیت خویش، آنچنان تجلی کرده‌ای که عظمتت بر تمامی ما سایه افکنده….
یا رب! یا رب! یا رب!».

«دوست داشتن از عشق برتر است… عشق جوششی یک جانبه است. به معشوق نمی اندیشد که کیست؟ اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور، سبز می شود و رشد می کند و از این رو است که همواره پس از آشنایی پدید می آید… عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن. عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد. عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن. عشق غذا خوردن یک گرسنه است و دوست داشتن “همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن”…»

مبادا كه روياهايت را فروگذاري...

مبادا كه روياهايت را فروگذاري

ميدانم بر آني كه كار به پايان بري

شايد بخواهي بفرسايي و رها كني

گاه ترديد كني كه به اين همه مي ارزد ؟

اما به تو ايمان دارم و ندارم هيچ ترديدي

كه پيروز خواهي شد اگر بكوشي  

                                                                    (آماندا پيريس) 

 

داستان کوتاه

 

راهبی در نزدیکی معبد شیوا زندگی میکرد. در خانه روبرویش یک روسپی اقامت داشت. راهب که میدید مردان زیادی به اون خونه رفت و آمد میکنند تصمیم گرفت با او صحبت کند. زن را سرزنش کرد و گفت: تو بسیار گناهکاری . روز و شب به خدا بی احترامی میکنی. چرا دست از این کار نمیکشی؟چرا کمی به زندگی پس از مرگت فکر نمیکنی؟
زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست. همچنین از خدای قادر و متعال خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد. اما راه دیگری پیدا نکرد و بعد از یک هفته گرسنگی دوباره به روسپی گری پرداخت. اما هر بار از درگاه خدا آمرزش میخواست. راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد: از حالا تا روز مرگ این گناهکار ، میشمرم که چند مرد وارد خانه او شده اند!و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن زن را زیر نظر بگیرد. هر مردی وارد خانه اومیشد، راهب هم ریگی بر ریگ های دیگر میگذاشت ! مدتی گذشت راهب دوباره زن را صدا کرد و گفت: این کوه سنگ را میبینی؟ هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای.آن هم بعد از هشدار من! دوباره میگویم مراقب اعمالت باش!
زن به لرزه افتاد ، فهمید گناهانش چقدر انباشته شده. به خانه برگشت اشک پشیمانی ریخت و و دعا کرد: خدایا کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار رها میکند؟
خداوند دعایش را پذیرفت و همان روز فرشته مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت. فرشته به دستور خدا جان راهب را هم گرفت. و با خود برد. روح روسپی بی درنگ به بهشت رفت اما شیاطین روح راهب را به دوزخ بردند. در راه راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شکوه کرد: خدایا این عدالت توست؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذراندم به دوزخ میروم و آن روسپی که فقط گناه کرد به بهشت میرود؟!
یکی از فرشته ها پاسخ داد: تصمیمات خداوند همیشه عادلانه است! تو فکر میکردی که عشق خدا یعنی فضولی در رفتار دیگران. هنگامی که تو قلبت را سرشار فضولی میکردی این زن شب و روز دعا میکرد. روح او پس از گریستن چنان سبک میشد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم. اما آن ریگها چنان روح تو را اسنگین کرده بودند که نتوانستیم آن را بالا ببریم….
فکر میکنید با قضاوت های نابجامون تا به حال چقدر روحمون رو سنگین کردیم؟

گاهگاهی دلم میگیره ...

يادته، يه روز با دلتنگي اومدي سراغم.

گفتي: گاهگاهی دلم میگیره که چرا آدم شدم.حسادت میکنم به آزادی گنجشکها،

به گربه های حیات خلوت، به بوش ،سگ باغ بابا،به مرغ و خروسها، به هر چی غیر از ادمها...

بیزارم از زندگی تکراری....

آهي كشيدي و من خنديدم به آرزوت.

يادته گفتم: حق داري خب. گنجشكها توي سرماي زمستون از گرسنگي ميميرن.

گربه هاي حيات خلوت، غذاشونو از سطل زباله بر ميدارن. بوش، سگ باغ بابا بايد كتك بخوره.

مرغ بايد تخم بذاره اگه نه گوشتش كباب ميشه، خروس اگه درست، ساعت رو اعلام نكنه، لنگه كفش ميخوره ...

ولي ميدوني تو وقتي آدم باشي ميتوني توي سرماي زمستون واسه گنجشك نون بريزي كه نميره.

به گربه حيات خلوت، ته مونده ي غذاتو بدي. لوسش كني. سگ باغ بابا رو وقتي كتك خورده

نوازش كني تا از غصه نره يه گوشه، پوزه شو بذاره رو دستاش و با نگاهي خالي به دور دست زوزه بكشه...  

مي بيني، آدما قدرت اينو دارن كه دنيا رو خراب كنن يا آباد!

لبخندي زدي و گفتي: تو هميشه منو قانع مي كني! 

 منم گفتم: خوشحالم كه قانعت مي كنم.

و تو رفتي؛ در حالي كه دلتنگيت رو يادت رفت ببري

و الان خيلي وقته كه منم دلم تنگه. ديگه به ما سر نزدي بي معرفت! 

 **********************************

ماه رمضون همه تون مبارك باشه و جز گرسنگي و تشنگي، ان شالا كه

حس هاي ديگه اي رو هم حس كنيد مثل نوع دوستي و مهربوني و...

 

گزیده های کنار رود پیدرا نشستم و گریستم

كيهان هميشه در جنگيدن براي روياهايمان به ما كمك ميكند.هرچه هم احمقانه باشند.

چون روياهاي ما هستند و تنها ما ميدانيم، داشتن اين روياها چه بهايي دارد.

به آن زني كه تا آن زمان بودم، نگرستيم: شكننده، با تظاهر به توانمندي. از همه چيز مي ترسيد،

اما به خود مي گفت اين ترس نيست. اين فرزانگيه كسي است كه واقعيت را مي شناسد و جلوی

 پنجره هايي كه شادي و نور خورشيد از آنها به درون مي تابيد، ديوار مي كشيد تا رنگ روكش

مبل هاي قديمي اش نپرد. ديگري را نشسته در گوشه اتاق ديدم، شكننده، خسته، سرخورده،

مشغول مهار و به افسار كشيدن چيزي كه همواره بايد آزاد باشد.

احساساتش ميكوشيد با رنج گذشته، درباره عشق قضاوت كند. عشق ميتواند ما را به دوزخ يا بهشت ببرد،  اما ما را هميشه به جايي ميبرد. بايد آنرا پذيرفت چون خوراك هستي ماست.

حقيقت همواره همان جايي ست كه ايمان هست.

                                                             پائولو كوئليو

گزيده اي از ورونيكا تصميم مي گيرد بميرد

انسان كامل كسي است كه توسط نقص هايش فلج نمي شود. انساني كه آنقدر شجاع باشد كه معلوليت هاي خود را بپذيرد و با وجود اين نقصانها به جلو حركت كند و بپذيرد كه تجلي خداست.ما معمولا در اثر ترس ها و معلوليتها و نقص هايمان فلج ميشويم. ولي مهم اين است

كه در يك جا نمانيم و حركت كنيم.

گاهي دست مهربان خدا، كمي خشن ميشود، چون ما به نشانه هاي او توجه نميكنيم.

در دوران بلوغ فكر ميكني براي انتخاب زود است. در جواني متقاعد ميشوي كه براي عوض شدن

دير است.

عشق حقيقي به مرور زمان دگرگون ميشود، رشد ميكند و روشهاي تازه اي براي ابراز مي يابد.

انگار هرچه مردم امكان شادي بيشتري داشته باشند بيشتر غمگين اند.

واقعيت هر چيزي است كه اكثريت به آن اعتقاد دارند. لزوما بهترين و منطقي ترين نيست

اما چيزي است كه نزد نيازهاي جامعه پذيرفته شده است. دست بردار از اين فكر كه تمام مدت مزاحمي، كه شخص كنارت را اذيت ميكني. اگر مردم از تو خوششان نيايد ميتوانند اعتراض كنند. و اگر

شهامت اعتراض ندارند، مشكل خودشان است.

زندگي كن. اگر زندگي كني خدا با تو زندگي ميكند. اگر حاضر نباشي خطرات خداوند را بپذيري، او هم به آن بهشت دوردست واپس ميرود و صرفا تبديل ميشود به موضوعي براي بحث فلسفي.  

                                                        پائولو كوئليو