برای فرشته..
نزدیکای غروب بود . مثل همیشه قالیچه ی پر نقش و نگارش رو روی تخت چوبی کنار بید پهن کرد .صدای آب ،،بوی بهار نارنج و نسیمی که از خنکی آب جون میگرفت ،ذهنش رو نوازش می داد. مریم به ابرهای توی آسمون خیره شده بود وبا انگشت های نحیفش ابرها رو دنبال میکرد.خودشو دید که روی یکی از ابرها نشسته .از اون بالا همه چیز یه جوره دیگه بود.دلش میخواست ابر تو آسمون، اونو به جایی می برد که واسه اولین بار، نهال عشق توی وجودش جوونه زده بود تا خاطره های قشنگش رو یه بار دیگه لمس کنه.هر چی به خا طره ها نزدیک میشد.قلب مهربونش تند تر و تند تر می تپید.وقتی توی عمق خاطره هاش غرق شده بود گرمی نفس هاش ابرو قلقک می داد.دوستت دارم تنها واژه ای بود که توی تمام لحظه های مریم نقش بسته بود.و نگاه پر از التماس برای گرفتن دست های آدمی که روزی پناهگاهی جز آغوش گرم مریم نداشت .ناگهان همه ی خاطره ها خودشون رو بین ابرها پنهان کردند و باران بود که مهمون نگاه مریم شد.