یه لحظه از بهشت
تو ايوون خونمون وايميستم و غروب قرمز و بنفش خورشيد و آسمون هزار رنگ رو با ابرهاي سياهي كه انگار خيال باريدن ندارن تماشا ميكنم. نسيم ملايم آبان ماه موهامو به شوقي كودكانه مياره و روي صورتم شيطنت ميكنن و به چشمام چنگ ميزنن تا بهشون توجه كنم. اما من غرق در تماشاي هياهوي روبوسي برگهاي زرد و نارنجي و قهوه اي نارون هاي تو خيابونم كه از درختها خداحافظي ميكنند تا با وزش باد بعدي اولين سفر از آسمون به خاك رو با يه سقوط آزاد هيجان انگيز تجربه كنن (شايد دلشون واسه نارونشون تنگ ميشه).
خنكاي نسيم قلبمو دست ميكشه و آروم منو با خودش ميبره به خلأيي خالي از خيال و رها از هر چيز. در حالي كه شاخه هاي رو به آسمون درختها تو گهواره ي باد تاب ميخورن صداي اذان مغرب بلند ميشه انگار تمام كائنات براي اين لحظه حاضر ميشدن و اون لحظه در نيايش اند. منم ميخوام جزئي از اين سمفوني باشم، چشمامو ميبندم تا اذان روح كنده از منو، تا خدا بدرقه كنه. دلم هواي بارون داره، به دعاي فرج كه ميرسه سورپريز قطره هاي بارون پلك هامو باز ميكنه و از بوي بارون مست ميشم و انگار اين يه لحظه از بهشته. دلم براي اين لحظه يه عمر تنگ ميشه و اين دلتنگي هام قطره هاي داغي ميشن كه مهمون لحظه هاي منن. ديگه بايد برم به
معبودم
سلام كنم و بخاطر اين هديه اش ببوسمش.![]()
بغل كردن اين لحظه ها رو براتون آرزو دارم. تمام ثانيه هاتون بهشتي