قصه اي كه افسانه نشد...

 

توجه: براساس قصه اي كه سالهاي دور شنيدم، اين متن رو نوشتم.

چون اصل داستان رو نتونستم پيدا كنم كه نوشته م مستند باشه، براي همين

 لطفا قصه رو از من نشنيده بگيريد.

نوشدارو به رستم نرسيد و سهراب مرد. به رستم گفتند اگر 40 روز سهراب رو بغل كني و نذاري

زمين، دوباره زنده ميشه. رستم هم سهرابش رو بغل زد و سر به صحرا گذاشت...

روز سي و نهم رسيد به يه رود خونه كه يك نفر اونجا داشت يه گليم سياه رو مي شست.

(ميگن طرف، شيطون بوده تو لباس يه پيرزن. نمي دونم چرا هر وقت جادوگر و شيطون

لازم باشه ياد پيرزنها ميافتن. هر وقت قهرمان مي خوان ميرن سراغ پير مردها.هر كي فهميد چرا،

به منم بگه لطفا).

پيرزن از رستم مي پرسه چرا اين جوون رو بغل كرده و زمين نميذاره، رستم هم دليلش رو ميگه.

مدتي مي گذره و پيرزن همچنان گليم سياه رو مي شسته که حوصله رستم سر ميره و ازش ميپرسه

چرا اينقدر گليم رو مي شوره. پيرزن ميگه: ميخوام بشورم تا سفيد بشه...

رستم تعجب ميكنه و ميگه مگه: ديوانه اي زن. مگه ميشه گليم سياه، سفيد بشه.

پيرزن ميگه: اگه پسر تو بعد از 40 روز زنده بشه، حتما اين گليم هم سفيد ميشه...

رستم به فكر فرو رفت. بعد سهراب رو زمين گذاشت و دفنش كرد....

همه ما آرزوهايي داريم و براشون تلاش مي كنيم. اما تو يه قدمي رسيدن به آرزوهامون

شك ميكني كه آيا اين همين چيزيه كه مي خوام، آرزوم درست بوده يا نه. مي ترسي قدم

آخر رو برداري و برسي به آرزوت. توقف مي كني و در يك قدمي رسيدن، جايي كه فاصله ت

با آرزوت فقط يه دست دراز كردنه، آرزوت رو رها مي كنی

اگه رستم يه روز ديگه م صبر مي كرد، حتي اگه سهراب زنده نمي شد،

مي دونست تا آخرين لحظه براي هدفش جنگيده. شايد هم سهراب زنده مي شد و

اين قصه هم افسانه مي شد.

مراقب باش چي آرزوها مي كني و در يك قدمي روياهات، حتي اگه شك داري،

باز دستتو دراز كن.

يادت باشه مسيري كه اومدي ارزشش رو داره و توقف ممنوعه.  

رد پا

یکی آرام در دلت جان می گیرد

و دیگری آرام آرام می میرد

انگار نافمان را از ازل همین طوری بریده اند!

نه آن که جان می گیرد و نه آن که می میرد

نه آن را که دوست میداری و نه آن را که از او دل کنده ای

هرگز با فراموشی هم آغوش نمی شوند.

شیرین یا تلخ با تو در پیوندی ابدی اند.

ابدیتی به طول یک عمر

نه می روند نه می مانند نه فراموش می شوند

تنها رد پایشان روی قلبت

پاک نشدنی و برای همیشه باقی می ماند

اینگونه میزیم و همین گونه خواهیم مرد

جای پایت را گل آلود روی قلبم جا نگذار

این تنها کاریست که برای دلم از دستت برمی آید

سه روز شده که ...

یاد بچگی هات افتاده بودی

من عذر خواهی می کردم و تو نمی بخشیدی

سه روز شده بود

یعنی یه عمر آزگار

منم طاقتم تموم شد

اومدم جلوت ایستادم و گفتم:

سه روزه قهری. نمیشه که هم این دنیا از دستت بکشم همون اون دنیا

تو خندیدی و گفتی آشتیه آشتی

مهمانی

پیرزن با تقوایی در خواب خدا رو دید و به او گفت : خدایا من خیلی
تنهام . آیا مهمان خانه من میشوی ؟ خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت
از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد.
 
رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت.
سپس نشست و منتظر ماند.
چند دقیقه بعددر خانه به صدا در آمد . پیر زن با عجله به طرف در رفت آن
را باز کرد پیر مرد فقیری بود . پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد
پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست. نیم ساعت بعد باز در خانه
به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما
می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد . پیر زن با ناراحتی در را
بست و غرغر کنان به خانه بر گشت. نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در
آمد . این بار نیز پیر زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا
برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد . پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و
فریاد پیر زن را دور کرد. شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که
بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید . پیرزن با ناراحتی کفت:
خدایامگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟   

خدا جواب داد : بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی((

 

 

همه شب نماز خواندن،همه روز روزه رفتن

همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن

زمدینه تا به کعبه سر وپابرهنه رفتن

دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن

شب جمعه ها نخفتن،به خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن

به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن

ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن

به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن

طلب گشایش کار ز کارساز کردن

پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن

گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن

به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن

ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن

به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد

که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن

به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد

که به روی نااميدي در بسته باز کردن

"شیخ بهایی"