ميدونستي، تو يه نارگيلي؟
گفتم: دلم فندقيه ....
خنديد و گفت: واسه من اون دل فندقيت يه درياست...
گفتم: پس يه فندق كه توش درياست؟!! فهميدم، جواب معما نارگيله!
خنديديم...
آره، تو نگاه اول يه جك بود، جكي كه ما ساختيمش. اما اگه بيشتر بهش فكر كني
ميبيني كه همون جك، يه معنايي تو دلش داره...
درسته كه فندقي اما ميتوني تو همون فندق دلت، يه دريا رو با همه عظمتش جا بدي...
يا نه، شايد تو در واقع يه نارگيلي. كاش ميتونستي اينو ببيني كه حقيقت وجودت يه نارگيله نه يه فندق!
كاش خودت رو باور ميكردي و عظمت درونت رو ميديدي، اونوقت ديگه حس ناتواني و كوچيكي نميكردي. ديگه خود كمتر بين نبودي و ميدونستي فندق زاييده ي نوع تفكر توست، نه حقيقته خلقت تو...
اميدوارم يه روز، همه ي فندقهاي كوچيكي كه سراغ توقف ممنوع ميان، نارگيل درونشون رو كشف كنند.![]()
![]()
![]()
در جريان باش مثل يك رود و توقفت ممنوع.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۹ ساعت 10:16 توسط مریم و نسیم
|