لالایی آرام بخش...

زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند.
پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت
و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت.
این بگو مگوها هم چنان ادامه داشت. تا این که روزی پیر مرد فکری به سرش زد و
برای این که ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است
ضبط صوتی را آماده می کند و شبی همه سر و صدای خرناس های گوش خراش
همسرش را ضبط می کند.
پیر مرد صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از این که سند معتبری برای ثابت کردن
خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا می کند،
غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است! از آن شب به بعد خروپف های
ضبط شده پیرزن لالایی آرام بخش شب های تنهایی او می شود.

 قدر هر کسی رو بدونید تا یه روزی پشیمون نشید

                                                     ارسال شده توسط یک دوست خوب

از خارپشت هم میشه یاد گرفت...

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.
می گویند خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و
بدین ترتیب همدیگر را حفظ کنند...
وقتی نزدیکتر به هم بودند گرمتر میشدند ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد
بخاطرهمین تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ‫ولی از سرما یخ زده میمردند...
ازاینرو مجبور بودند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان از منقرض شود.
پس دریافتند که بهتر است باز گردند و گردهم آیند و آموختند که : با زخم های کوچکی
که همزیستی با کسان بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند
چون گرمای وجود دیگری مهمتراست...
و این چنین توانستند زنده بمانند...

بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه آن است
هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و خوبیهای آنان را تحسین نماید
 

البته طبق اطلاعات بیولوژیک بنده عصر یخبندان خار پشت کجا بوده؟ ولی شما مطلب رو بچسب، خار پشت رو نچسب، چون بد جوری پشیمون میشی!

توقف ممنوع!

این مطلب رو از دست نده!

امــیــد!
روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، مذهبم را،
زندگی ام را ! به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت كنم. به خدا گفتم :
آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد.
او گفت : آیادرخت سرخس و بامبو را می بینی؟
پاسخ دادم : بلی.
فرمود : هنگامی كه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم.
به آنها نور و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین
را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخسها
بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند.
اما من باز از آنها قطع امید نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد.
در مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید. ۵ سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی
كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می كردند.
خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمامی این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و
مشكلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی؟ من در تمامی این مدت تو
را رها نكردم همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم.
هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل كمك می كنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی!
از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم.
در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد می كند؟
جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.
گفت : تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه بتوانی.

کمی باران شو!

آیا کویر دیده ای؟

گلدان خشک با خاک ترک خورده چطور؟

آیا رفته ای به حریم خواب یک گلدان خشک؟

آیا خوابش چیزی جز حسرت باران که نه! در حسرت قطره ای آب است؟

من خواب گلدان های ترک خورده از تشنه گی را دیده ام

من در بزرگترین ترک خاک گلدان زیسته ام

میدانم که حسرت یک قطره آب

گلدان را با خودش تا کجاها می برد

کمی باران شو!

ببار!

بگذار گلدانها و همه ی کویرها در بارش قطرات خنکت

حسرت خوابشان را در بیداری ببینند

کمی مهربان شو!

کمی باران شو!

کمی زندگی کن در ترک های بزرگ یک گلدان خشک!

 باران شو!

اندکی ولی طولانی

هر روز

کمی باران شو!

ترک های روی لبم بزرگتر از خاک گلدان شو

لبخند می خواهم بوسه های باران را و روزهایی را که مهربان می شوی

توقف ممنوع!