دلتنگی

دل تنگی حس عجیب و غریبیه!!تمام روز با سرگرمی های متفاوت خودتو مشغول میکنی به خیال اینکه ،اونی رو که یه روز بهش میگفتی دوست دارم و عاشقتم و الان واسه همیشه تو رو تنها گذاشته ورفته داری فراموش میکنی؟تازه به خودتم افتخار میکنی که قدرت فوق العاده ای پیدا کردی که هیچ چیز و هیچ کس نمیتونه مانع کارهای روزمرت بشه!با آدم های دور و برت همرنگ میشی و لبخندهایی از روی اجبار ،شایدم از روی عادت میزنی. تازه همه بهت حسودی میکنند و با خودشون میگن :خوش به حالش غم نداره،وبهت میگن:بمب انرژی!!

ولی موقع خواب به امید اینکه بعد از یه روز پردردسربتونی راحت بخوابی،توی رختخواب دراز میکشی ،یه دفعه یه تنهایی،یه غم،یه چیزی شبیه هیچ چیز،توی تمام  قلبت رخنه میکنه و بغضی که واست آشناست

توی گلوت گیر میکنه احساس خفگی میکنی،به ساعت زل میزنی و به ثانیه ها التماس میکنی ،جرات فریاد زدن رو هم نداری !اون بغض منتظر توست تا با فریادت به همه ی دنیا بگی که تو یه عاشقی ...ولی سرکوبش میکنی .دیگه دلتنگی جونتو به لب میرسونه ،آن وقته که اشک از گوشه ی چشمت جون میگیره وگونه هات گرمی عشق رو حس میکنه .میتونی مزه ی اون همه دلتنگی رو حس کنی!شیرین یا تلخ؟پتو رو میکشی روی سرت تا کسی صدای گریه رو نشنوه،کاش صداتو میشنید ،تا بهش میگفتی همیشه منتظرش میمونی...

هرگز به چیز زورکی

بله نگو دروغکی

بایست مقابله بکن

بگو که هستی مردکی

مثل عروسکا نباش

یا مثل اون آدمکی

جلوی شیشه ماشین

تکون میده هی سرکی

همیشه لیخند رو لباش

میرقصه با تکونکی

اما تو نیستی آدمک

با اون داری یه فرقکی

تو حس داری،تو هوش داری،حتی داری یه حرفکی

این که تو هستی بی قفس

نیستی مثل قنارکی

اگه زیاد اخم کنی

اونوقت میشی مترسکی

حتی دیگه نمیشینه

روی شونت شاپرکی

دارم میگم یادت باشه

نره سرت کلاهکی

همه برای خود دارند

تو این جهان اتاقکی

نشینی به این حرف که یه روز

میاره برات قاصدکی

خبرای خوش از اون جلو

اونجا که هست بهشتکی

بگو علی تلاش بکن

بگیر از او یک کمکی

بلند شو،برو جلو

نگاه نکن به دستکی

اگه یه روز موندی تو راه

من ندارم گناهکی

به حرف من گوش ندادی

اما اگه رسید یه روز

رفتی توی اتاقکی

عکس مرا برای خود

بزن توی یه قابکی

گاهی شبها اگه یه وقت دلت گرفت

بنداز به قاب نگاهکی

بیاد بیار گذشته رو

ببین چقدر رفتی جلو

بزن به غم یه خندکی

اگه یه روزخواستی مرا پیدا کنی

بهت میگم یواشکی

نگرد به دنبال کسی

من خودتم راست راسکی

 شاعر:صادقپور

دنیای خاکستری

تقدیم به قبیله عزیز ماه عسل

تمام رنگهاي دنيا قصه اي دارن، اين قصه ي رنگ خاكستريه: 

ميگن سفيد بخت شي

ميگن به روز سياه بيفتي

اما فكر ميكنم سياه و سفيدي وجود نداره و اين رنگها حاصل جنس نگاه ماست چون زندگي

 يادم داده دنيا خاكستريه. چون روزي بدون درد نيست كه بگي سفيده و هميشه تو دل روزاي

سياه زندگيتم يه درسه و يه روشني كه فردا از اتفاق افتادنش شكرگذار ميشي. اگه خدا خاكستري

رو خلق كرده براي اينه كه تو سياهي روزات كم نياري و بدوني كه خاكستريه و دنبال روشني بگردي

 و با اميد ادامه بدي و سرپا بموني،

و تو سفيديش مغرور نشي و بدوني كه خاكستريه و ممكنه سقوط كني و گذرت بيفته به همين آدمايي

 كه امروز لگدمالشون ميكني، اين نگهت ميداره تا ستمي نكني، اينجوري تو سقوطت كسايي هستند

كه دستاتو بگيرند.

 همه چيز به ديد تو بستگي داره كه روزات چه رنگي باشه. به قول يكي" دنبال نگاه قشنگ باش نه

 چشماي قشنگ" چون زندگي به نگاه هاي قشنگ نمره ميده نه به چشماي قشنگ.

                    چشم ها را بايد شست                     جور ديگر بايد ديد

الهي نگاهت قشنگ و نمره 20 باشه

 

به یاد همه ی روزهای تلخ و شیرین

دلم را ورق می زنم

به دنبال نامی گم شده

در اوراق زرد و پراکنده این کتاب قدیمی

به دنبال نامی که من-

من شعرهایم که من هست و من نیست

به دنبال نامی که تو...

توی آشنا-ناشناس تمام غزلها

به دنبال نامی که او...

به دنبال اویی که کو؟

ع وقاف حرف آخر عشق است آنجا که نام کوچک من آغاز میشود

 

لوبیای سحرآمیز

خیلی وقت پیش میخواستم از خودم و مریم واستون بنویسم قبل از اینکه سر کلاس نجوم باهاش آشنا بشم .گهگاهی توی اتوبوس میدیدمش-هر دومون از دانشگاه برمیگشتیم وفقط نگاه های خسته من و اون بود که به هم برخورد میکرد .شاید لبخندی هم کنارش بود –هیچوقت فکر نمیکردم یه روز ،برسه که مریم بشه همه ی وجودم.تا اینکه سر کلاس نجوم به بهونه ی اینکه ببینه توی کلاس چه خبره اومد توی کلاس ،من هم مثل همیشه به قول خودش با اون خنده های جذاب و گیرا..بهش سلام دادم.فکر کنم استاد مریم رو میشناخت ،همه ی ما رو به مریم معرفی کرد.حس عجیبی نسبت بهش داشتم .از اون روز به بعد وقتی توی اتوبوس میدیدمش دیگه فقط نگاه نبود با هم راجع به نجوم و برنامه های رصد صحبت میکردیم ولی خوب ،خیلی هنوز با هم جفت و جور نشده بودیم تا اینکه مریم واسه اولین بار آمد خونه ی ما ،یادم نمیره،باهام تماس گرفت.کارم داشت ،گفت :میخواد بیاد خونه ی ما منم گفتم باشه!آن روز خواهر کوچکترم از من خواسته بود واسش لوبیا بکارم،من هم حوصله ی این کارهارو نداشتم وقتی در خونه رو باز کردم،اولین چیزی که نظر من رو به خودش جلب کرد گیاه سبز و خوشکلی بود که

توی دست های مریم بود ،گفتم این دیگه چیه؟مریم گفت:لوبیا…کلی ذوق کردم وای خدا!!

گفتم:معذرت میتونم یه چند روز ازت قرض بگیرم.الان که فکر میکنم میبینم داستان ما با نجوم شروع شد ولی با لوبیا سحرآمیز جوش خورد.خیلی زود بهش اعتماد کردم ومریم از رفتارهای من خوشش اومده بود.همیشه حس میکردم میخواد رازی رو واسم بگه..ولی نمیگفت،من پیشقدم شدم رازهای زندگیمو باهاش درمیون گذاشتم.بالاخره مریم،فرشته ی کوچولوی من ،هم دیواری رو که بین خودشو من می دید.شکست و واسم گفت.

اینقدر به هم نزدیک شدیم که حتی وقتی از هم دور هستیم از دل هم باخبریم،دوتا همسفر،دوتا آدم متفاوت،کنار هم

با سختی ها و خوبی و بدی قرار گرفتن….

اينجا كجاست؟

كنار باشگاهي كه ميرم يه امامزاده هست كه ميگن برادر امام رضاست. حالا هست

يا نه نميدونم اما هر وقت زود برسم ميرم اونجا.ديروز اونجا بودم و بعد زيارت يه گوشه

نشستم و به اين فكر ميكردم كه واقعا امامزاده اي هست، نيست؟.... ديشب شب قدربود

وبراي همين اونجا خلوت بود، نگام به خانمي با چادرمشكي افتاد كه به ضريح چسبيده بود

سرشو برداشت، صورتش غرق اشك بود با خودم گفتم مردم پيش خودشون چي فكر ميكنن؟

به ضريح محكم چنگ زد و كتاب دعاشو باز كرد، يه كم ميخوند و بعد با ضجه اي بي صدا

گريه ميكرد، ايستاده بود و پاشو به زمين ميكوبيد مثل بچه اي كه چيزي بخواد ولي بهش ندي.

بال بال زدنش كنار ضريح دلمو ريش كرد يه آدم خشك مقدس يا... نبود فقط يه آدم گرفتار بود

حال كسي رو داشت كه از همه رونده و از همه جا مونده بود و شايد اينجا آخرين نقطه دنيا بود

كه ميتونست درداشو جا بذاره و آروم با امامزاده محسن و شايدم خدا درد و دل كنه.

نميدونم به مردم بايد حق داد اينجوري رفتار كنن يا اين اشتباه محضه، شركه يا بدبختي ملتيه كه

با اين خرافه ها ي ساخته ي آدمهاي فرصت طلب قرنهاست به بند كشيده شدند... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به خودم اومدم و اون خانومو كنار ضريح پيدا كردم، در حالي كه نشسته بود و با خانومهايي كه دل

داريش ميدادند حرف ميزد. فكر كنم بچه ش مريض بود(سرطان، شايد كما...نفهميدم). بهش حق دادم

كه بياد اينجا و مثل ابر بباره. آره وقتي كه دستتمون به جايي نرسه همگي حتي من كه با شك ميرم

زيارت تنها پناه دلتنگي ها و غصه هامون همين امامزاده ها ميشن. درست يا غلط انگار اينم يه راه حله.

از هر نظر و جوابي واسه ي اين سوال بي جوابم استقبال ميكنم البته لطف كنيد با دليل باشه       

 خدايا به فرشتگانت بسپار در لحظه نيايش خود ملت مرا از ياد نبرند.

                                               التماس دعا

گلایه

زندگی ،نفس کشیدن،آرامش،طلوع،غروب،عشق،نامردی،خیانت،دروغ،صداقت،زیبایی،سفید،سیاه،تاریکی،نور،

امید،ناامیدی،انسانیت،مرگ،همه و همه جمع شدند توی این دنیا،دنیا که از دنی می آید یعنی پست !ولی چرا پست؟هم خوب داریم ،هم بد،پس دنیا به خودی خودش پست نبوده و نیست.مهره های دنیا،آدم ها اون رو پست کردند آنقدر پست که ،نفس کشیدن واسه همه سخت شده ،همه جا تاریکی،گرفتاری،ریاکاری...دلها دیگه یک رنگ نیست،دیگه لبخند به روی لب کسی نمیشینه!شک و آه و ناله جای خودشونو خوب پیدا کردند.نگاه های

پراز التماس ،فریادهای بی صدا،چهرهای غبار گرفته،دل های خالی از مهر و محبت،روزهای کسل کننده،

شب های ناآروم،به کی باید گفت؟موندیم تو کف کارهای خودمون،از دور و نزدیک چیزهایی میشنوی که شاخ درمیاری،شاخم درنیاری یه روزی واسه خودت اتفاق میفته،عجایبی که دیگه امروز عجایب نیستن.رفتارهایی انجام میدهیم که یاد گرفتیم واسه خودومون هم توجیه میکنیم.نمیدونیم کجای کاریم؟تازه به خودمون افتخار میکنیم که نه بابا،مدرن شدیم.نامردی و خیانت پررنگ شده،دل ها سنگ شده و مهره ها به سختی حرکت میکنند.آره گلایه دارم از این روزگار،از این چرخ روزگار که داره هر طوری دلش میخواهد میچرخونه؛تو بگو ؟تقصیر کیه؟تقصیر کیه؟تقصیر من؟امثال من؟

تو واسه زندگی کردن ما رو آفریدی،واسه کامل شدن ،از ذرات وجودت در ما دمیدی.حالا این دل ها،همون دلهایی که باید توی کوچه پس کوچه های زندگی ،دنبال تو بگردن،همشون خسته شدند،همشون گلایه دارن،از

زندگی،میگن:زندگی بد شده،افتضاح شده...!

آشيانه ام خيال دستهاي توست

تقديم به دلهاي كوچيكي كه با خيال اوني كه دوسش دارن زندگي ميكنن:

قطره هاي بارون غبار دلتنگي شيشه رو پاك ميكنه، به خلوت بارون و شيشه حسودي

ميكنم چون هميشه كسي براي نوازش شيشه هست اما من فقط ميتونم تو رو توخيالم كنارم

ببينم و ببينم كه انگشتاي كشيدت همبازي گونه ها و اشكاي دلتنگي منه.

از تو گريزونم چون هر لحظه مثل سايه از تمام ثانيه هام عبور ميكني. از نبودنت، از زندگي با تو

توي خيالم خسته ام، از اين كه سهم من از تو فقط خواب هايي باشه كه هراز گاه مي بينم، از

دلتنگي واست خسته ام.

اين روزا از سايه هاي درختام فراريم چون سايه شون يادم مياره كه توخلوت خيالم از پشت منو

يواشكي آغوش ميگيري، دستاتو دور شونم حلقه ميكني و سرتو رو شونم ميذاري و براي دقايقي

سايه ي بالاي سرم ميشي. از تمام سايه ها در گريزم. كاش هرگز تو رو دوست نداشتم.

دلم ميخواد تو خزر غرقت كنم تا ذهنم آروم بگيره. كنار ساحل ميايستم اينجا هم باز تو حضور

 داري، كفشامو در ميارمو روي شنهاي بارون خورده قدم ميزنم. لمس شنهاي زير پام تنها چيزيه

كه حالا آرومم ميكنه. دريا توفانيه دلم ميخواد همين جا غرقت كنم. رو به دريا ميايستم و اين

 بي انتها رو تماشا ميكنم. باد تندي وزيدن ميگيره، انگار كه فرياد تو باشه كه سرم آوار ميشه و

شالمو از رو شونم ميكنه و مي بره.

گاهي توقف ممنوع برام بزرگترين دروغ دنيا ميشه و دوست دارم كه سوار موج بعدي بشم و برم

وسط دريا، تا زانو وارد آب ميشم، تنم از ترس، شايد سرما و شايد ذره اي اميد براي يه لحظه

با تو بودن تو واقعيت ميلرزه و سستم ميكنه. يورش موجهاي پي درپي به پاهاي خيس و برهنم انگار

ميخوان بگن كه حق ندارم بدون ديدنت بميرم. دلم ميخواد بغضم بشكنه تا اشكام يه دريا بشه.

دلم ميخواد جيغ بزنم ولي ناي جيغ زدنو هم ازم گرفتي. از خدا ميخوام نشونه اي بده تا زندگيم

ادامه پيدا كنه. روي شنها زانو ميزنم، سرمو ميارم پايين و مثل ابرا براي دلتنگيام ميبارم.

 انگار بوران تمام شده و دريا آروم گرفته. سرمو ميارم بالا، لحظه اي ديگه از بهشت آسمون نصيب

زمين شده.آروم ابرا دارن از هم خداحافظي ميكنن و به گوشه اي از آسمون سر ميخورن و پرتو هاي

سرخو زرد خورشيد آسمونو گلگون ميكنن. موجهاي كوچولو با هياهو از سر هم سر ميخورن تا زودتر

از بقيه برسنو واسه دلداريم زانوهامو نوازش كنن.

شايد بايد هنوزم منتظرت بمونم. دوست دارم خيال كنم خدا داره ميگه:

تو بنده ي يكي يه دونمي، هنوزم  دوست دارم زنده بمون تا ببيني چي پشت پيچ بعدي

 مسير زندگيته. يادت نره دنيايي كه من خلق كردم توش توقف ممنوعه و اين همون

دنياييه كه تو هم خلق كردي تا به آدما اميد بدي ... پاشو         

با آب دريا صورتمو ميشورم و به سمت كلبه ي بالاي تپه ميرم وتو مسير جز تو به خداي مهربون

فكر ميكنم و شكر كه بهانه اي براي زندگي و حركت دارم و چه زيباست كه بهونم تويي

خدا منو متولد كرد و من توقف ممنوعو، جز رفتن راهي نيست آخه اينجا توقف ممنوعه

آشيانه ام خيال دستهاي توست

دريغ مدار دستهايي كه مرا آشيانه است

 

دور است کودکی ام...

دیروز خیلی هوس کردم واسه یه لحظه برگردم به اون روزها.کتاب داستان های توی قفسه من رو با خودشون همراهی کردند.چقدر زیبا بود!!نمیدونستیم غم ،مشکل ،نگرانی و استرس چیه؟؟حتی هیچ کدوم از این کلمات رو هم نمیتونستیم درست تلفظ کنیم.تنها ناراحتیمون شکستن نوک مداد رنگی هامون یا پاره شدن لباس عروسکمون ،شایدم خراب شدن ماشین پلیسمون بود.این ها رو بهونه میکردیم ومیزدیم زیر گریه و قهر !!کسی هم میخواست ما رو آروم کنه داد میکشیدیم .هیچ کسی هم حق نداشت بگه حالا چرا داد زدی !!ولی الان اگه بخوایم صدامونو از حد معمولش بالاتر ببریم ،بهمون میگند اعصاب نداری ،دیوونه شدی!!بعد چند دقیقه قهر دیگه وقت ناز کردن میرسید باید قول بدید یکی دیگه واسم بخرید یا آخر هفته بریم پارک!!عاشق همین چیزها بودیم با یه شکلات با بستنی گذشته رو فراموش میکردیم.آه ..!!همیشه ی خدا دوست داشتیم ادای آدم بزرگ ها رو در بیاریم.میرفتیم پیش مامان یا بابا میگفتیم پس ما کی بزرگ میشیم .لبخند میزدند و میگفتند اندازه ی یه چشم به هم زدن بزرگ میشید.بعدش شروع میکردیم به پلک زدن پس چرا بزرگ نشدیم ؟؟؟!یادتونه بازیگرهای ماهری بودیم. تو بازی ،توی نقش هامون غرق میشدیم.وقتی یه نفر میپرسید :پسرم-دخترم چند سالته میگفتیم:30سال کلیم ذوق میکردیم که طرف متوجه نشده بهش دروغ گفتیم.این عادت ما آدم هاست .خدا میمونه تو کار بنده هاش ،تا وقتی کوچیک هستیم میگیم پس کی بزرگ میشیم؟ ،وقتی بزرگ شدیم میگیم میشه کوچیک بشیم ؟؟و به قول دوستم این زمانه ی بی احساس ما رو میبره ویه روزم دلمون واسه امروز تنگ میشه!دیدی واقعا اندازه ی یه چشم بهم زدن بود اروز شد اهفته ،1هفته،1ماه،ماه هم شد 1سال به همین راحتی.آن وقت یه روزی میرسه که باید کوله بار زندگی رو ببندیم آن روز دیگه حتی فرصت آرزو کردن هم نداریم.