غروب سردي بود و جز يه بخاري گرم و چاي داغ به چيزي فكر نميكردم. وسط خيابون

رسيده بودم كه متوجه يه دختر كوچولوي چادري شدم كه خريدش رو روي زمين

گذاشته بود. انگار با چادرش و بسته هاي بزرگ خريدش و سوز و سرماي هوا درگير بود، خريدش

رو برميداشت اما دوباره روي زمين ميافتاد. چند دقيقه اي درگير همين ماجرا بود. دلم سوخت.

قدمهام رو سريعتر كردم تا بتونم كمكش كنم. وقتي بهش رسيدم نشسته بود روي زمين.

با صداي آروم و تا جايي كه بلد بودم مهربون، گفتم: سلام خانوم كوچولو، كمك ميخواي؟

طفلكي با يه نگاه پر از ترس و يه صداي وحشت زده گفت: نه. مشكلي ندارم.

ميخواست از ترس گريه كنه. من براش يه غريبه ي ترسناك و يه آدم بزرگ بودم!!!!!!!!

بهش گفتم: عزيزم چرا ترسيدي؟؟؟!!! من فقط خواستم كمكت كنم.

با دست پاچگي بلند شد و دو كيسه ي خريدش رو برداشت. منم يه بسته نون بزرگ رو كه

مشكل اصليش بود از زمين برداشتم و گذاشتم تو بغلش. طفلي هنوز ميترسيد. گفتم ميخواي برات بيارم؟ گفت: نه ميتونم. منم اصرار نكردم چون گفتم شايد فكر كنه ميخوام نونش رو بدزدم.......

براي همين راهم رو گرفتم و سريع دور شدم تا خيالش راحت شه كه پشت سرش نيستم.

تا خونه به دختر بچه فكر ميكردم. اولش، از ترسش خندم گرفت. خنده اي كه فقط يك ثانيه عمر

داشت و به سرعت جاش رو به تلخند و يه تاسف بزرگ داد.

خداي من ما آدما چي كار كرديم!!!!!!!!!!!! به اسم كمك به هم، اينقدر نامردي و كلاه برداري

كرديم كه حتي بچه هاي كوچولو هم كه براي يه لحظه به دنياي كثيف ما بزرگترها سرك نكشيدند،

از اينكه بخوايم كمكشون كنيم وحشت زده ميشن و نميتونن اعتماد كنند و دست كمك رو پس ميزنن.

 اين يعني نسل بعد از من امنيت رواني نسل قبلش رو تو كوچه- محل خودش نداره.

اون روزا كه نه خيلي دوره ونه خيلي نزديك ، روزاي كودكيمون، راحتر از كوچه هاي شهر رد ميشديم.

آه خدايا ..... تو بگو، ته اين مسيري كه امروز در پيش گرفتيم، كجاست؟

دلم براي دخترك ميسوزه و براي دنياي اين روزا...........