محرم كه مي آيد ياد خيلي چيزها برايم تازه ميشود. طعم شيرين شله زرد نذري با عطر
دارچيني كه رويش نام حسين نقش بسته و آنقدر برايم خاطره ي زنده ايست كه تا دهه ي
پنجاه عمرم هم خودش را كشانده است. بيرق هاي سرخ و سبز و سياه، دسته هاي سينه زني
و زنجير زني، لباسها و اسبهاي تعزيه، شمع هاي شام غريبان، تاسوعا و عاشورا.
اما ناب ترين خاطره اي كه در ذهنم نقش بسته و در گوشم گاهي، فقط گاهي؛ نجوا مي كند
صداي مارش عزاست ولي بيش از آن صداي فلوت پسرك نابينايي را بياد دارم كه نواي فلوتش
بين همه ي هيئتها تك بود،انگار كه صداي حقيقت ميداد. شايد نواي فلوتش زاييده ي نديدن
دنيايي بود كه ما مي بينيم. بگذريم از آواي فلوتي كه راوي سوز دلهاي زنده اي ست كه
از كربلا تا قرن من و تو خودشان را كشانده اند تا در گوش من وتو پيام عاشورا را زمزمه كنند.
در تمام اين سالها از هر كه پرسيديم و هر جا خوانديم پيام عاشورا چيست؟ گفتند:
امر به معروف و نهي از منكر، زنده نگه داشتن دين اسلام، اقامه ي نماز، آزادي و عدالت خواهي
تا پاي خون، زنده كردن سنت جدش و ... اما در دهه ي پنجم زندگي ام در گذر دسته ها از برابر
چشمانم لا به لاي سوالهاي نوه ي خردسالم چيزي را ديدم كه قبلا مي ديدم و نمي ديدم!
مي پرسيد اين چيست ؟آن چيست؟ آن علم ابوالفضل، اين علامت جنگ، آن كجاوه ي زينب و
آنهم حجله ي قاسم.
حجله ي قاسم! حجله در دسته ي جنگ و عزا چه مي كرد؟
در محاصره ي لشكر دشمن، در آستانه ي نبردي سخت، نبردي كه همه مي دانستند بعد از
عاشورا كسي از مردان نخواهد ماند، در بي آبي و خبر از شهادت مسلم بن عقيل و خيلي
چيزهاي ديگر، براي قاسم جشن عروسي به پا مي كنند! عروسي در اين بحبوحه ي جنگ؟
اين چه مطلبي ست؟ و اين پيام خوانده نشده در عاشورا به ذهنم هجوم مي برد پيامي
كه با عبور دسته ي عاشوراييان ماتم زده ذهنم را دنبال خودش مي برد كه
تا آخرين لحظه ي زندگي بايد زندگي كنيد و براي باورهايتان بميريد بهتر است تا اينكه
با ترس و خفت زندگي كنيد.
براي همين بود كه در دشت نينوا زينب همه ي آنچه ديده بود زيبا بود و جز زيبايي نديده بود.
چه ساده عطر زندگي شرافتمندانه در عاشورا را در بوي خون گوسفند قرباني و در طعم
نذري و شوري اشك هايمان و در حاشيه هاي عاشورا گم كرديم!