شب یلدا

سلام

شب یلدا مبارک همه باشه بخصوص سحر و موقع طلوع بیداری!

هندوانه ی رویاهاتان شیرین

انار موفقیت هایتان پردانه

پسته ی خاطراتتان خندان

قصه ی زندگیتان خوش

عمرتان چون شب یلدا بلند یاد

....................................................

توچه توجه:

این چند ساعت آخر پاییز را در دسترس باشید

آخه دارن جوجه ها را میشمرن جا میمونیا!

 

زندگي، از جنس كاغذ و مداد و انديشه!

 

زندگي به من ياد داد كه مي توانيم ياد بگيريم. ياد گرفتم كه مي توانيم تغيير كنيم، حتي اگر غير ممكن باشد.

عشق سرشار از دام است وقتي بخواهد تجلي كند، فقط نورش را نشان مي دهد و نمي گذارد سايه هاي ناشي از اين نور را ببينيم.

در قصه هاي كودكان، شاهدخت ها قورباغه ها را مي بوسند تا به شاهزاده تبديل شوند. در زندگي واقعي شاهدختها شاهزاده ها را مي بوسند و شاهزاده ها به قورباغه تبديل مي شوند.

چرا با زندگيمان اينكار را مي كنيم؟ چرا كاه را در چشم خودمان مي بينيم وكوه ها و دشتها و درختهاي

زيتون را نمي بينيم؟؟؟!!!

بهتر است آدم در چند نبرد بخاطر روياهايش ببازد تا اينكه شكست بخورد بي آنكه بداند بخاطر چه مي جنگد.

                                                   پائولو كوئليو

 

نوستالژي هاي محرم

محرم كه مي آيد ياد خيلي چيزها  برايم تازه ميشود. طعم شيرين شله زرد نذري با عطر

 دارچيني كه رويش نام حسين نقش بسته و آنقدر برايم خاطره ي زنده ايست كه تا دهه ي

 پنجاه عمرم هم خودش را كشانده است. بيرق هاي سرخ و سبز و سياه، دسته هاي سينه زني

و زنجير زني، لباسها و اسبهاي تعزيه، شمع هاي شام غريبان، تاسوعا و عاشورا.

 اما ناب ترين خاطره اي كه در ذهنم نقش بسته و در گوشم گاهي، فقط گاهي؛  نجوا مي كند

 صداي مارش عزاست ولي بيش از آن صداي فلوت پسرك نابينايي را بياد دارم كه نواي فلوتش

 بين همه ي هيئتها تك بود،انگار كه صداي حقيقت ميداد. شايد نواي فلوتش زاييده ي نديدن

 دنيايي بود كه ما مي بينيم. بگذريم از آواي فلوتي كه راوي سوز دلهاي زنده اي ست كه

از كربلا تا قرن من و تو خودشان را كشانده اند تا در گوش من وتو  پيام عاشورا را زمزمه كنند.

در تمام اين سالها از هر كه پرسيديم و هر جا خوانديم پيام عاشورا چيست؟ گفتند:

امر به معروف و نهي از منكر، زنده نگه داشتن دين اسلام، اقامه ي نماز، آزادي و عدالت خواهي

 تا پاي خون، زنده كردن سنت جدش و ... اما در دهه ي پنجم زندگي ام در گذر دسته ها از برابر

 چشمانم لا به لاي سوالهاي نوه ي خردسالم چيزي را ديدم كه قبلا مي ديدم و نمي ديدم!

مي پرسيد اين چيست ؟آن چيست؟ آن علم ابوالفضل، اين علامت جنگ، آن كجاوه ي زينب و

 آنهم حجله ي قاسم.

 حجله ي قاسم! حجله در دسته ي جنگ و عزا چه مي كرد؟

در محاصره ي لشكر دشمن، در آستانه ي نبردي سخت، نبردي كه همه مي دانستند بعد از

عاشورا كسي از مردان نخواهد ماند، در بي آبي و خبر از شهادت مسلم بن عقيل و خيلي

 چيزهاي ديگر، براي قاسم جشن عروسي به پا مي كنند! عروسي در اين بحبوحه ي جنگ؟

اين چه مطلبي ست؟ و اين پيام خوانده نشده در عاشورا به ذهنم هجوم مي برد پيامي

 كه با عبور دسته ي عاشوراييان ماتم زده ذهنم را دنبال خودش مي برد كه

تا آخرين لحظه ي زندگي بايد زندگي كنيد و براي باورهايتان بميريد بهتر است تا اينكه

 با ترس و خفت زندگي كنيد.

براي همين بود كه در دشت نينوا زينب همه ي آنچه ديده بود زيبا بود و جز زيبايي نديده بود.

چه ساده عطر زندگي شرافتمندانه در عاشورا را در بوي خون گوسفند قرباني و در طعم

نذري و شوري اشك هايمان و در حاشيه هاي عاشورا گم كرديم!

قناري من... تولدت مبارك

 

خورشيد امروز عجله داره طلوع كنه چون امروز سوم آذره.

همون روزي كه چشم انتظاري هاي ماندانا به آخر ميرسه و مسافري كه

شب اومده رو همه ميتونند ببينند. مسافري كه مثل نسيم

خيلي يواش و آرام همه ي راه رو در سكوت اومده و حالا كلي

از آمدنش همه ذوق كردند. ميگفتند آناهيتا ست يعني الهه آب

اگه آناهيتا باشه من كه آني صداش ميزنم ولي لحظه آخر نام مسافر

جيغجيغوي ما رو گذاشتند نسيم كه بيايد و لحظه هاي منو نوازش كنه.

گرچه بيشتر بهش مياد طوفان باشه تا نسيم ولي خب گاهي اشتباه پيش

مياد و يه اسمي انتخاب ميشه كه با مرغ و مسمي ست ولي سنخيتي به صاحبش

 نداره. حالا آني يا نسيم يا آتيش پاره فرق زيادي نداره فقط ميخوام بگم:

خدايا ممنون كه نسيم رو به من دادي گرچه گاهي خل و چل بازي در مياره

اما خل و چل بازيهاش هم قشنگه و از اين كه اونو به من دادي ممنونم.

 با خنده هاي خوشكل تو من نفس ميكشم پس بخند كه تو نفس مني.

دوستت دارم خخلي زياد يه عالمه. عروست كنم الهي ننه