تو نزديكي

تو نزديكي كه ماهي ها

        به سمت خونه برگشتن

                      به عشقت راه دريا رو

                                        بازم وارونه برگشتن

تو اين دنيا يه آدم هست

               كه دنياشو تو مي بينه

                            كسي كه پاي هفت سينت

                                                   يه عمر سيب مي چينه

                               كنار سبزه و سكه

                                كنار آب و آيينه

تموم لحظه هاي شب

                        سكوتت هفتمين سينه

تو هم درگير تشويشي

                       مثه حالي كه من دارم

                                          براي ديدنت امشب

                                                               تموم سال بيدارم

هواي خونه برگشته

              تموم جاده بارونه

                             يه حسي تو دلم ميگه

                                             تو نزديكي به اين خونه

                                                                                 روزبه بماني

عيدتون مبارك. سال 90 اميدواريم براتون بهترينهايي كه آرزو داريد اتفاق بيفته.

چقدر زود تموم شد و چه زود شروع ميشه . توقف ممنوع                مريم و نسيم

خونه تکانی

چند روز دیگه ای به عید نمونده،همه به خونه تکونی و خرید عید و سر و سامون دادن به کارهای باقی موندشون مشغول هستند.

امسال هنوز بوی عید به مشامم نرسیده ،در واقع اصلا بوی بهار رو حس نمیکنم .

شاید حس بویایی ام مشکل پیدا کرده است ،شاید هم مشکل جایی دیگست!

اما مثل هر سال نیست !همیشه نزدیک عید که میشد روز شماری میکردم .

الان هیچ رغبتی به این کار هم ندارم.

خونه ی دنیومون رو از گرد و غبار پاک کردیم ولی خونه ی دل را نمیدونم!

انگار دل زیر خروارها خاک گم شده؟یا نه؟

مثل اینکه همینجاست!ولی دلش نمیاد گذشته های غم انگیزش رو فراموش کنه.

دوست داره همینطوری که بوده ،بمونه و بس!

خیلی باهاش صحبت میکنم هر صبح،هر شب ،اما بی فایده است.

فقط آروم میگه هیس! هیچی نگو!

آره هیس!

آخه چطور میتونی آن همه خاطرات رو یه دفعه از خونه ی دلت بریزی بیرون؟

بهش میگم میشه!اما بهونه میگیره و بی قراری میکنه!

اینقدر بی تابی میکنه که میشه یه بغض آشنا،بغضی که سریع گرمی آتش درونش رو روی گونه های رنگ پریده ام حس میکنم.

                                              (نوشته شده توسط:نسیم)

 

ادامه خاطرات سفر به سرزمین وحی

اگه یکم دیر شد معذرت!در گیر کنکور کارشناسی ارشد و یک سری مسا ئل بودم که فرصتی واسه نوشتن پیدا نکردم.

اگه یادتون باشه از مدینه تا حدودی واستون گفتم.

فکر کنم 7 روز مدینه موندیم 1 روز مونده به روز آخر همگی طبق فرمایشات حاج آقا موذنی باید خودمون رو واسه محرم شدن آماده میکردیم.من از بس توی این موارد تنبل بودم حتی توی این جلسات هم شرکت نکردم البته خیالم راحت بود چون که همه ی اون 17 نفر توی جلسات شرکت میکردند.

اون ها هم همه چیز رو واسه من توضیح میدادند.یادمه بعد از اینکه نیت محرم شدن رو کردم و لباسهای احرام رو پوشیدم با خیال خوش جلوی آیینه ایستاده بودم و خودم رو نگاه میکردم.

یه دفعه دیدم یکی زد توی سرم!آخ!مثل همیشه عمویم بود.

چرا میزنی؟گفت :آخه خنگ نگاه کردن توی آیینه حرام است!بله دیگه انم از آثار بازیگوشی !

با ترس و دلهره وارد مسجد شجره شدم اونجا لبیک گفتیم و راهی مکه شدیم.همه خوابیدند به جز من!

6صبح به مکه رسیدیم و بعد همگی به همراه مدیر کاروان و حاج آقا موذنی راهی مسجد الحرام شدیم.

نزدیک پله هایی که به کعبه میرسید شدیم.

قبلش مدیر کاروان به من گفته بود که چون اولین باری که وارد مسجد الحرام میشم به هنگام دیدن کعبه اگه 3تا حاجت از خدا بخوام برآورده میشه!منم که هول شده بودم و دنبال حاجت های مهم میگشتم.

حاج آقا موذنی نزدیک پله ها ک شدیم گفتند همه سرها پایین،چشم ها روی زمین.من گفتم حاج آقا بیخیال!

خوب بذارین بریم دیگه!به حرفشون گوش نکردم و رفتم  سمت خانه ی خدا.

یه لحظه شکه شدم .این همه سختی به خاطر این خانه ی ساده!

به قول دکتر شریعتی اینجا بود که لبه ی پرتگاه قرار گرفتم و زود قضاوت کردم.هنوز به قول خودمون نمیفهمیدم چه خبره!مدیر کاروان از دور صدام زد که زود باش بیا میخواهیم اعمال رو انجام بدیم.

وقتی کنار سنگ حجر الاسود قرا ر گرفتم و طواف رو شروع کردم اشک بی اختیار جاری شد.تازه عظمت رو درک کردم.

خیلی احساس سبکی و آرامش میکردم.بالاخره شدیم نیمه حاج خانوم.

دیگه همش دوست داشتم روبه روی کعبه بشینم و فقط نگاهش کنم.

زیباترین اتفاق جایی بود که جلوی درب خانه ی خدا نماز خوندم من میهمان خانه ی خدا بودم و پشت در خانه ی خدا!

یک شب به صورت اتفاقی تک و تنها داخل حجر اسماعیل نماز خوندم که به خاطر این بود که آن شب قرار بود یک شخصیت مهم به داخل حجر بیاد و نگهبان که متوجه شده بود من تازه مشغول به نماز خوندن شدم بهم گیر نداده.چقدر اون لحظه لذت بخش بود و یک شانس بزرگ.شب آخر جلوی کعبه نشستم و فقط گریه میکردم.من بودم و خدا!من التماس میکردم و اون لذت میبرد.ولی دیگه باید برمیگشتم خیلی زود تموم شد.

3دعای من وقتی چشمم به کعبه افتاد:

1-عمر طولانی و با عزت برای همه ی پدر و مادرها

2-شفای همه ی مریض ها

3-خوشبختی همه ی جوان ها

                                              (نوشته شده توسط:نسیم)

پادشاه و كنيزك

پادشاه قدرتمند و توانايي, روزي براي شكار با درباريان خود به صحرا رفت,

 در راه كنيزك زيبايي ديد و عاشق او شد. پول فراوان داد و دخترك را از اربابش خريد,

 پس از مدتي كه با كنيزك بود. كنيزك بيمار شد و شاه بسيار غمناك گرديد.

 از سراسر كشور, پزشكان ماهر را براي درمان او به دربار فرا خواند,

 و گفت: جان من به جان اين كنيزك وابسته است, اگر او درمان نشود, من هم خواهم مرد.

هر كس جانان مرا درمان كند, طلا و مرواريد فراوان به او مي‌دهم.

پزشكان گفتند: ما جانبازي مي‌كنيم و با همفكري و مشاوره او را حتماً درمان مي‌كنيم.

 هر يك از ما يك مسيح شفادهنده است. پزشكان به دانش خود مغرور بودند و يادي از خدا نكردند.

 خدا هم عجز و ناتواني آنها را به ايشان نشان داد. پزشكان هر چه كردند, فايده نداشت.

دخترك از شدت بيماري مثل موي, باريك و لاغر شده بود. شاه يكسره گريه مي‌كرد.

داروها, جواب معكوس مي‌داد. شاه از پزشكان نااميد شد.

و پابرهنه به مسجد رفت و در محرابِ مسجد به گريه نشست. آنقدر گريه كرد كه از هوش رفت.

وقتي به هوش آمد, دعا كرد. گفت اي خداي بخشنده, من چه بگويم, تو اسرار درون مرا به روشني مي‌داني. اي خدايي كه هميشه پشتيبان ما بوده‌اي, بارِ ديگر ما اشتباه كرديم.

 شاه از جان و دل دعا كرد, ناگهان درياي بخشش و لطف خداوند جوشيد, شاه در ميان گريه به خواب رفت.

در خواب ديد كه يك پيرمرد زيبا و نوراني به او مي‌گويد: اي شاه مُژده بده كه خداوند دعايت را قبول كرد, فردا مرد ناشناسي به دربار مي‌آيد. او پزشك دانايي است. درمان هر دردي را مي‌داند, صادق است و قدرت خدا در روح اوست. منتظر او باش.
فردا صبح هنگام طلوع خورشيد, شاه بر بالاي قصر خود منتظر نشسته بود, ناگهان مرد داناي خوش سيما از دور پيدا شد, او مثل آفتاب در سايه بود, مثل ماه مي‌درخشيد. بود و نبود.

مانند خيال, و رؤيا بود. آن صورتي كه شاه در رؤياي مسجد ديده بود در چهرة اين مهمان بود. شاه به استقبال رفت. اگر چه آن مرد غيبي را نديده بود اما بسيار آشنا به نظر مي‌آمد. گويي سالها با هم آشنا بوده‌اند. و جانشان يكي بوده است.
شاه از شادي, در پوست نمي‌گنجيد. گفت اي مرد: محبوب حقيقي من تو بوده‌اي نه كنيزك.

كنيزك, ابزار رسيدن من به تو بوده است. آنگاه مهمان را بوسيد و دستش را گرفت و با احترام بسيار به بالاي قصر برد. پس از صرف غذا و رفع خستگي راه, شاه پزشك را پيش كنيزك برد و قصة بيماري او را گفت: حكيم، دخترك را معاينه كرد. و آزمايش‌هاي لازم را انجام داد. و گفت: همة داروهاي آن پزشكان بيفايده بوده و حال مريض را بدتر كرده, آنها از حالِ دختر بي‌خبر بودند و معالجة تن مي‌كردند. حكيم بيماري دخترك را كشف كرد, امّا به شاه نگفت. او فهميد دختر بيمار دل است. تنش خوش است و گرفتار دل است.

 عاشق است.
عاشقي پيداست از زاري دل نيست بيماري چو بيماري دل
درد عاشق با ديگر دردها فرق دارد. عشق آينة اسرارِ خداست. عقل از شرح عشق ناتوان است. شرحِ عشق و عاشقي را فقط خدا مي‌داند. حكيم به شاه گفت: خانه را خلوت كن! همه بروند بيرون، حتي خود شاه. من مي‌خواهم از اين دخترك چيزهايي بپرسم. همه رفتند، حكيم ماند و دخترك. حكيم آرام آرام از دخترك پرسيد: شهر تو كجاست؟ دوستان و خويشان تو كي هستند؟

پزشك نبض دختر را گرفته بود و مي‌پرسيد و دختر جواب مي‌داد. از شهرها و مردمان مختلف پرسيد، از بزرگان شهرها پرسيد، نبض آرام بود، تا به شهر سمرقند رسيد،

 ناگهان نبض دختر تند شد و صورتش سرخ شد. حكيم از محله‌هاي شهر سمر قند پرسيد.

 نام كوچة غاتْفَر، نبض را شديدتر كرد. حكيم فهميد كه دخترك با اين كوچه دلبستگي خاصي دارد.

 پرسيد و پرسيد تا به نام جوان زرگر در آن كوچه رسيد، رنگ دختر زرد شد، حكيم گفت: بيماريت را شناختم، بزودي تو را درمان مي‌كنم. اين راز را با كسي نگويي. راز مانند دانه است اگر راز را در دل حفظ كني مانند دانه از خاك مي‌رويد و سبزه و درخت مي‌شود.

 حكيم پيش شاه آمد و شاه را از كار دختر آگاه كرد و گفت: چارة درد دختر آن است كه جوان زرگر را از سمرقند به اينجا بياوري و با زر و پول و او را فريب دهي تا دختر از ديدن او بهتر شود.

شاه دو نفر داناي كار دان را به دنبال زرگر فرستاد. آن دو زرگر را يافتند او را ستودند و گفتند كه شهرت و استادي تو در همه جا پخش شده، شاهنشاه ما تو را براي زرگري و خزانه داري انتخاب كرده است. اين هديه‌ها و طلاها را برايت فرستاده و از تو دعوت كرده تا به دربار بيايي، در آنجا بيش از اين خواهي ديد.

 زرگر جوان، گول مال و زر را خورد و شهر و خانواده‌اش را رها كرد و شادمان به راه افتاد. او نمي‌دانست كه شاه مي‌خواهد او را بكشد. سوار اسب تيزپاي عربي شد و به سمت دربار به راه افتاد. آن هديه‌ها خون بهاي او بود. در تمام راه خيال مال و زر در سر داشت.

 وقتي به دربار رسيدند حكيم او را به گرمي استقبال كرد و پيش شاه برد، شاه او را گرامي داشت و خزانه‌هاي طلا را به او سپرد و او را سرپرست خزانه كرد

 حكيم گفت: اي شاه اكنون بايد كنيزك را به اين جوان بدهي تا بيماريش خوب شود. به دستور شاه كنيزك با جوان زرگر ازدواج كردند و شش ماه در خوبي و خوشي گذراندند تا حال دخترك خوبِ خوب شد. آنگاه حكيم دارويي ساخت و به زرگر داد. جوان روز بروز ضعيف مي‌شد. پس از يكماه زشت و مريض و زرد شد و زيبايي و شادابي او از بين رفت و عشق او در دل دخترك سرد شد:
عشقهايي كز پي رنگي بود
عشق نبود عاقبت ننگي بود
زرگر جوان از دو چشم خون مي‌گريست. روي زيبا دشمن جانش بود مانند طاووس كه پرهاي زيبايش دشمن اويند. زرگر ناليد و گفت: من مانند آن آهويي هستم كه صياد براي نافة خوشبو خون او را مي‌ريزد.

من مانند روباهي هستم كه به خاطر پوست زيبايش او را مي‌كشند. من آن فيل هستم كه براي استخوان عاج زيبايش خونش را مي‌ريزند. اي شاه مرا كشتي. اما بدان كه اين جهان مانند كوه است و كارهاي ما مانند صدا در كوه مي‌پيچد و صداي اعمال ما دوباره به ما برمي‌گردد. زرگر آنگاه لب فروبست و جان داد.

 كنيزك از عشق او خلاص شد. عشق او عشق صورت بود. عشق بر چيزهاي ناپايدار. پايدار نيست. عشق زنده, پايدار است. عشق به معشوق حقيقي كه پايدار است. هر لحظه چشم و جان را تازه تازه‌تر مي‌كند مثل غنچه.
عشق حقيقي را انتخاب كن, كه هميشه باقي است. جان ترا تازه مي‌كند. عشق كسي را انتخاب كن كه همة پيامبران و بزرگان از عشقِ او به والايي و بزرگي يافتند. و مگو كه ما را به درگاه حقيقت راه نيست در نزد كريمان و بخشندگان بزرگ كارها دشوار نيست.

دکتر محمود فتوحي

وداعي آرام، چون نسيم...

ميگذرم آهسته از كنارت

بي آنكه خاطرت پريشان شود

آمدم چون نسيمي در گريز يا گذر

همان گونه آرام، لطيف، بي صدا

                          و همان گونه نيز وداعت ميگويم

آرام بر زندگيت وزيدم

جان گرفتي

خاطر آسوده كردي

                         و اكنون آرام  ميروم،

همچون نسيمي كه بر صحرايي، گندم زاري مي وزد

بي آنكه دل آزرده شوي

بي آنكه چشمانت باراني شود

                           و دلت تنگ و اندوهگين

نپرس چه آمدني؟ چه رفتني؟

از آمدن و نماندنم و رفتنم، گله نكن

اين است راه و رسم بودنم، زيستنم:

تنها لحظه اي نوازشگر

                           و لحظه اي ديگر گذرنده

آري، نسيم رفتني ست

                            و تنها خاطره ي نسيم ماندني ست...

به خاطرت سپرده ام، مرا بخاطر بسپار

                           

 

چند جمله برای نفس کشیدن

نيازي نيست براي كشتن يك پرنده، قيچي را به قلبش فرو كني يا بدنش را تكه تكه كني،

تنها كافيست پرهايش را بچيني، خاطره پرواز او را وا ميدارد تا خود را به اعماق دره اي بياندازد.

براي خنديدن منتظر خوشبختي نباش، شايد خوشبختي منتظر خنده ي توست.

بجاي آنكه به تاريكي لعنت بفرستي، شمعي روشن كن

با يه اتفاق ساده !

 سلام

29 بهمن 1389: فلاش دوربينش از لاي جمعيت داشت عصبيم ميكرد چون يه لحظه هم

قطع نميشد. بالاخره فرصتي شد و اومد پيشم،

گفت: بذار يه عكس تكي بگيرم

گفتم: بميري چقدر عكس ميگيري. فلاش دوربينت رو اعصابه.خواهشا جوري عكس بگير كه

فلاشش منو اذيت نكنه...

ازش دور ميشدم كه گفت: ببين اسمت چي بود؟

برگشتم و گفتم: مريم

يه دفعه عكس گرفت و خنديد و بعد زبون دراورد و گفت: اين شكار لحظه ها بود. و رفت

برخوردم جدي بود و بي احساس اما لابه لاي جمعيت دنبالش ميگشتم. ته دلم دوسش داشتم.

آخر مراسم با چند تا از دوستام سفارشي از ما عكس گرفت.

........

2 اسفند: يه چهره آشنا اومد جلو و سلام كرد. نگاهش كردم، ديدم همون بقول خودش شكارچي

لحظه هاست. تبسمي زد و گفت: ميخواي ازت عكس بگيرم.

خنديدم. گفتم: خبرنگاري؟

گفت: نه من عكاسي ميخونم. شكارچي لحظه هام!

با لبخندگفتم: حالا نميشه ما رو شكار نكني؟

گفت: نه

يه دوست از راه رسيد و دستشو دورم حلقه كرد و گفت: از ما عكس بگير. از صبح تا مغرب در همه حالتي از ما عكس گرفته بود. خداييش كارش فوق العاده بود.

غروب يه گوشه مشغول عكس گرفتن بود كه رفتم كنارش و با هم حرف زديم.اين بار حرف دل بود...

نميدونم چي شد كه بهم اعتماد كرد و يه راز بزرگ رو فاش كرد. رازي كه تكان دهنده بود. بيماري داشت كه اگه به ما بگن به احتمال 1% مبتلاييم، دنبال سنگ قبريم و تمام قرصهاي ضد افسردگي دنيا رو هم كه بخوريم، دريغ از يه تلخند.

اما اون زندگي بود و منو از بودنم شرمنده كرد. قول يه مصاحبه رو ازش گرفتم كه همين روزا انجامش ميدم.

حالا دلم ميخواد شكار لحظه هاش باشم و تنها دوربيني كه فلاشش اذيتم نميكنه، فلاش دوربين اونه.

نزديك 50 عكس از من گرفته.

حالا با يه اتفاق ساده دوسته دوستيم.

سكوت آب

سكوت آب

مي تواند خشكي باشد و فرياد عطش

سكوت گندم

مي تواند گرسنگي باشد و غريو پيروزمند قحط

همچنان كه سكوت آفتاب

                                 ظلمات است

اما سكوت آدمي فقدان جهان و خداست:

غريو را تصوير كن

عصر مرا

در منحني تازيانه به نيشخط رنج

همسايه ي مرا

بيگانه با اميد و خدا

و حرمت ما را

كه به دينار و درم بركشيده اند و فروخته.

تمامي الفاظ جهان را در اختيار داشتيم و

آن نگفتيم

               كه به كار آيد

چرا كه تنها يك سخن

                             يك سخن در ميانه نبود:

آزادي!

ما نگفتيم

تو تصويرش كن!

                                احمد شاملو