صدا را بشکن

اين دل نوشت منه، واسه تويي كه حتي زبون سكوت رو ترجمه ميكني و خودتو آزار ميدي

دوست خوبم. بذار توي نگاه اوني كه دوستش داري فقط ردپاي چشماي مهربونت بمونه: 

هرگز در چشمان كسي كه او را دوست ميداري نگاه نكن

و عمق نگاه و سكوتش را بدنبال معنايي جستجو نكن،

چرا كه سكوت و نگاه دوخته شده به دور دستها

گاهي به معني عشق ورزيدن به توست،

 گاهي به معني خلوتي براي انديشيدن،

گاهي به معني نبودن واژه اي براي گفتن،

گاهي به معني تمناي فضايي براي تنها بودن،

و شايد سكوت مرهمي ست براي زخمي كهنه،

 كه مي بايست بتنهايي رنجش را دوش كشيدن،

گاهي به معني خلأيي ست پر آرامش

و گاهي نيز سكوت به معناي سكوت است و هيچ معني ديگري ندارد.

پس به احترام سكوتش، صدا را بشكن و چيزي را ترجمه نكن، جستجو نكن و

بگذار خود به آغوش پر هياهوي صداي تو بازگردد، آنگاه نگاه و كلامش را عاشقانه خواهي يافت.. 

سكوتت و تنهاييت پر از پرواز براي بهترين فردا    ***** البته اگه ما خانمها بذاريم

تولدت مبارک

 

اصولا انسان يك موجود تنهاست.

تنهايي زاييده ي عشق است و بيگانگي

كسي كه به يك معبود، به يك معشوق عشق مي ورزد

با همه چهره هاي ديگر بيگانه مي شود و جز در آرزوي او نيست.

خود به خود وقتي كه او نيست، تنها مي ماند و كسي كه با همه چيز بيگانه است،

احساس تنهايي مي كند و به انسان بودن نزديكتر مي شود و احساس تنهايي بيشتري مي كند.

و علي تنهاست.

تولد تنهاترين انسان دنيا مبارك

روز پدر مبارك

روز مرد مبارك

و علي هم تنهاست و هم انسان، هم به غايت مرد و هم بهترين پدر دنياست.  

هرگز زود قضاوت نکنید!!!

مرد مسني به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالي كه مسافران

در صندلي‌هاي خود نشسته بودند، قطار شروع به حركت كرد.

به محض شروع حركت قطار پسر ٢۵ ساله كه كنار پنجره نشسته بود پر از شور و هيجان شد...
دستش را از پنجره بيرون برد و در حالي كه هواي در حال حركت را با لذت لمس مي‌كرد

فرياد زد: پدر نگاه كن درخت‌ها حركت مي‌كنند! مرد مسن با لبخندي هيجان پسرش را تحسين كرد.

كنار مرد جوان، زوج جواني نشسته بودند كه حرف‌هاي پدر و پسر را مي‌شنيدند و از حركات پسر

جوان كه مانند يك كودك ۵ ساله رفتار مي‌كرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هيجان فرياد زد: پدر نگاه كن درياچه، حيوانات و ابرها با قطار حركت مي‌كنند!
زوج جوان پسر را با دلسوزي نگاه مي‌كردند.

باران شروع شد چند قطره روي دست مرد جوان چكيد.

او با لذت آن را لمس كرد و چشم‌هايش را بست و دوباره فرياد زد: پدر نگاه كن باران مي‌بارد،‌ آب روي دست من مي‌چكد!
زوج جوان ديگر طاقت نياورند و از مرد مسن پرسيدند: ‌چرا شما براي مداواي پسرتان به پزشك مراجعه نمي‌كنيد؟
مرد مسن گفت: ما همين الان از بيمارستان بر مي‌گرديم.  پسرم چشمش را عمل کرده و نابینا بود

امروز پسر من براي اولين بار در زندگي مي‌تواند ببيند!
                                                       

                                                     (مطلب ارسال شده توسط یه دوست خوب)

هرگز زود قضاوت نکنید!!!

مرد مسني به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالي كه مسافران

در صندلي‌هاي خود نشسته بودند، قطار شروع به حركت كرد.

به محض شروع حركت قطار پسر ٢۵ ساله كه كنار پنجره نشسته بود پر از شور و هيجان شد...
دستش را از پنجره بيرون برد و در حالي كه هواي در حال حركت را با لذت لمس مي‌كرد

فرياد زد: پدر نگاه كن درخت‌ها حركت مي‌كنند! مرد مسن با لبخندي هيجان پسرش را تحسين كرد.

كنار مرد جوان، زوج جواني نشسته بودند كه حرف‌هاي پدر و پسر را مي‌شنيدند و از حركات پسر

جوان كه مانند يك كودك ۵ ساله رفتار مي‌كرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هيجان فرياد زد: پدر نگاه كن درياچه، حيوانات و ابرها با قطار حركت مي‌كنند!
زوج جوان پسر را با دلسوزي نگاه مي‌كردند.

باران شروع شد چند قطره روي دست مرد جوان چكيد.

او با لذت آن را لمس كرد و چشم‌هايش را بست و دوباره فرياد زد: پدر نگاه كن باران مي‌بارد،‌ آب روي دست من مي‌چكد!
زوج جوان ديگر طاقت نياورند و از مرد مسن پرسيدند: ‌چرا شما براي مداواي پسرتان به پزشك مراجعه نمي‌كنيد؟
مرد مسن گفت: ما همين الان از بيمارستان بر مي‌گرديم.  پسرم چشمش را عمل کرده و نابینا بود

امروز پسر من براي اولين بار در زندگي مي‌تواند ببيند!
                                                       

                                                     (مطلب ارسال شده توسط یه دوست خوب)

شاید آخرین پرده نباشد!

پشت در ايستاد تا نيرويش را جمع كند. تنها صداي خانه، سكوت ماتم زده اي بود كه آنهم

با صداي در زدنش، شكست. با دسته گلي زيبا وارد شد. با تعجب نگاهش كرديم، اما

در جواب فقط لبخند زد!

آه، لبخند، همان آشناي غريبه با ما!

آن روزها تنها ناله، درد، اشك و ماتم، زياد به ما سر مي زدند. دو ماه اضطراب و انتظار در راهروي بيمارستان منتهي شده بود به جواب كردن دكترها، تا آخرين ضربان نبض حيات مادر بزرگ در فضايي

آشنا راه خانه اش را گم كند.

بر بالين مادربزرگ حاضر شد. از روزمره گي ها گفت و آرزوي شفا. همين؟!

انگار ديدن درد مادر بزرگ آزارش نمي داد. حتي بغض هم نكرد. قبلا دوستش داشتم اما الان نه!

بالاخره بلند شد، چقدر خوشحالم!!! دلم مي خواست زودتر برود. نزديك در، مادرم لحظه اي

در آغوشش كشيد و با گريه اي آرام در گوشش پچ پچ كرد. او هم در جواب تلخندي زد!؟

وقت رفتن، نگاهي به اوپن كرد كه گلها روي آن رها شده بودند. پارچ آبي برداشت و همان طور كه

شاخه هاي گل را در آن مي چيد، رو به مادرم گفت: يادت باشه هر روز آبش رو عوض كني.

نمي دونم چند روز مي توني نگهش داري؟ (با كمي مكث ادامه داد) به محيطش بستگي داره. زود از بين ميره، اما تا هست بهترين استفاده رو ببر! به اميد ديدار!!!

با همان لبخندي كه آمده بود، رفت...

مادرم نگاهش به گلها خيره ماند. طرح لبخندي كه از دو ماه پيش گم شده بود، دوباره

روي لبش پيدا شد. انگار اتفاقي افتاده بود؟!

تنها عمه ای که داشتم و ندارم...

چه ناباورانه بود رفتنت! اين چه روزي بود كه از شب هم سياه تر بود! گمان
ميكنم اين شب در زمان هيچ وقت تمام شود. براي نبودنت، نديدنت هنوز زود
بود. دلم براي طنين صدايت،مهربانيت حتي شكايتت از نفس هاي سختت  و براي
همه چيز تنگ مي شود. نمي دانم از اشك پلكهايم سنگين شده يا خواب؟ كاش اگر
خواب است، حالا كه در بيداري نمي شود تو را ديد، در خواب بتوانم يك بار
ديگر گرما و آرامش آغوشت را تجربه كنم. چه نعمتي بود و نمي دانستم. چطور
فردا بدون تو آغاز مي شود؟! امروز پايان همه ي دنياي من بود.
ميان اشكهاي داغم پلكهاي سنگين از اندوهم به روي هم ميخزند تا كمي خواب،
التيام درد قلبم باشد.
پيش از طلوع آفتاب با صداي يك ياكريم كه روي تير چراغ برق نشسته است
بيدار ميشوم . پرنده اي كه يك نفس تكرار ميكند، يوسف گم شده!!! يادم مي
افتد كه تو، يوسف من، ديروز صبح گم شدي.آخر تو را كجا پيدا كنم؟ يا كريم
سكوت ميكند. فكر كنم يوسفش آفتاب بود كه اكنون طلوع كرده. پر مي كشد و
بدنبال آب و دانه ، روزش را آغاز ميكند. ياد قصه اي مي افتم كه قابيل از
كلاغ ياد گرفت هابيل را به خاك بسپارد.شايد از يا كريم قرار است ياد
بگيرم كه روز بعد از تو را چگونه آغاز كنم! روز ديگريست و زندگي ادامه
دارد.امروز كمي شبيه ديروز است و كمي شبيه هيچ روز، اولين روزيست كه تو
نيستي. تو را براي هميشه و در ديروزم در روي تخت آي سي يو گم كردم. هنوز
باورش سخت است. درد نبودنت را فقط يراي اين تاب مي آورم كه ميدانم پيش
خدايي، درد نداري، ساده نفس مي كشي، تو آرامي و همين كه درد نداري دليل
خوبي ست كه خودمان را به رفتنت راضي كنیم.
به ناچار و بي تو روزهاي ديگر را بايد آغاز كرد.بايد ديروز را و رفتنت را
باور كرد. خاطره ات هميشه از برابر چشمان من و دوستدارانت ورق ميخورد. حتی روزی که نیستی
از دل نرود هر آنكه از ديده برفت

روی آگهی ترحیم نوشته بود: هو الباقی ..... واین چه پر معنی بود

شاید از مرده بترسید.نمیدونم.اما برای اولین بار بخاطر اینکه تکیه گاه عمه زاده هایی باشم که قدرت

ایستادن نداشتن و بی تاب بودن.مجبور شدم پا به قصال خونه بذارم و آدمیزاد رو در خواب ببینم.

میگن مرده ترس نداره و بی آزاره و درست میگن. برای وداع گرچه ناباورانه بود و برای ۴ سال دیگه آماده بودیم نه ۳ ماه دیگه!!!! رفتم و صورتش رو دیدم

چه آروم و بی دغدغه خوابیده بود. دو روز قبل که دیدمش اینقدر درد داشت که نمیشد بهش نگاه کرد

و از اونجا فرار کردم تا نبینمش و امروز میتونم ساعتها نگاهش کنم که در آرامشه. انگار خوابه.

خدایا شکرت

 عمه آروم بخواب. سفرت به سلامت. با سربلندی چشمات رو باز کنی و قرین رحمتش باشی.

خداحافظ

شاید این تلخترین پست وبلاگ باشه. معذرت میخوام.اما یاد مرگ به حیات خون تازه میده. اینو نوشتم که یادتون بندازم زندگی رو بی آرزو و بیهوده به آخر نرسونین.

کسی نمیداند چقدر فرصت باقی ست...

روز  مادر مبارک

مرد آمد و دردی به دل عالم شد

از روز ازل قسمت زنها غم شد

در دفتر خاطرات حوا خواندم

جانم به لبم رسید تا آدم شد

روز زن و مادر رو به همه تبریک میگم.

بهترین کادوی روز مادر: یه روز حرص ندادن این موجود مهربونه

و برای یک روز هم شده هتل مامان رو بیخیال بشیم و بذاریم استراحت کنند و

ما دختر و پسرا و شوهرا از خجالتشون در بیایم.

خوشبوترین یاس آفرینش.... زهرای محمد.....تولدت مبارک

تاج سرم مادر مهربونم روزت مبارک