همه چيز از آن عروسي لعنتي شروع شده بود و هستي اش را به باد فنا داده بود. كاش دنيا جور ديگري بود.
كاش پايش قلم شده بود و پا به آن مجلس نگذاشته بود. لحظات سختي را مي گذراند. اين را از چشم هايش ميشد خواند. از هنگامه ي دعواي عروسي كه باعث پايان گرفتنش شده بود ساعتي بود مي گذشت. عروسي تمام شده بود اما دردهاي او تازه شروع شده بودند. مردانگي و غيرتش زير تيغ سوال رفته بود و ديگر آب از آب گذشته بود. ديگر كاري از دستش ساخته نبود. آرزو داشت زمان به عقب برگردد كه اين هم آرزويي بود ناشدني.
 شام عروسي گيرش نيامده بود و اين كوچكترين دغه دلي اش از اين دنيا  و آن عروسي كذايي بود. تا پيش از اين عروسي فكر ميكرد معاوضه ي آن فك فاميل بي معرفت و آك بند در حد صفرش با هر نوع همدمي مثلا خرگوشي، موشي، جانوري، حشره اي چيزي! تنها درد بزرگ زندگي اش است ولي بعد از آن دعوايي كه بعد شام عروسي به پا شده بود، تازه فهميد دردهاي بزرگتري هم توي دنياي خدا هست كه از حالا بايد به دل يدك بكشد.
تكيه اش بر درخت، نگاهش غمگين، لبهايش پر از زمزمه، افكارش پريشان. در ژرفاي وجودش غوغايي به پا بود. شايد فكر خودكشي هم از سرش گذشته بود. پاي درد و دلش نشستم و تازه آنجا بود كه فهميدم هويتش چقدر خدشه دار شده. دلم به حالش سوخت. بد بخت تر از او تا حالا خلقت شده بود؟ او لري بود كه كسي براي دعواي آن شب آدم حسابش نكرده بودند. حتي شام هم گيرش نيامده بود.
خاك وچوكم .... هي هي