خدا : جبار، حسود، خودخواه
خدايا گاهي از دستت كلافه ميشم. هر وقت فكر ميكنم كسي تو زندگيمه كه محرم
دردامه،از من حمايت ميكنه و ميتونم روش حساب كنم اينقدر حسودي كه طاقت
نمي كني،جبار ميشي، حادثه اي طرح ميكني همه چيز دنياي كوچيكو آروممو خراب
ميكني.اون آدم رو ازم دور ميكني. كاري ميكني تا از غصه از فروغ بخونم:
"پنجره هاي رابطه تاريك اند
پنجره هاي رابطه تاريك اند
كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به مهماني گنجشكها نخواهد برد "
خودخواهانه ميخواي به اين فكر كنم كه جز تو هيچكس برام نميمونه و تنها تويي كه
ميشه روش حساب كرد و هر چي آدم دورت باشه بازم تنهايي. حس ميكنم بازيچه ام نه
بنده. عروسكي ناز و بانمك كه باهاش سرگرم ميشي. به جاي خدا ديگه بايد صدات كنم
استاد خيمه شب باز. هر وقت اوضاع جور ناجوريه ميتونم تصورت كنم كه دستت زير چونته
و بال بال زدنمو نگاه ميكني و بهم ميخندي. حتي انتظار ماه نيمه كاره اي كه تمام آرزوش
قرص كامل شدنه برات خنده داره. ازت حرصم ميگيره تو كه داري چرا هرچي تلاش ميكنم
بهم نميدي؟ خودت بگو باهات چي كار كنم؟ نميشه دوست نداشته باشم نميشه با تو قهر كنم
آخه ميدونم چقدر عاشقانه عروسكاي خيمه شب بازيتو دوست داري. انگار هروقت دلتنگ ميشي
نخمو ميجونبوني تا صدامو در بياري مثل دختر 5 ساله اي كه عروسكشو ازش بگيري. بعدم واسه
آروم كردنش بهش يه چيز خوب ميدي.
موندم تو كارت. قربونت برم اوقات فراغتتو يه جور ديگه پر كن.