چه دلتنگم و گلويم همه بغض است و ناتوانم از گريستن

كجا فرياد كنم بغض و دردم را وقتي خدا هم اين روزها سر ناسازگاري گذاشته

اين همه را كجا برم؟

دلتنگي هايم را براي كدامين خدا بگويم؟

براي خدايي كه ديگر گوش نمي دهد به خاكي هاي پر آز، كم مرام، بي سپاس

يا آن خدايي كه آنقدر صبور شده كه اين همه اشك و انتظار را مي بيند و

طاقت مي آورد و كاري نمي كند؟‍!!!!

مي گويند: همه چيز دان خداست

راستي خدايا تو مي داني درد چيست؟

يا بغض گلو چه وزني دارد؟

انتظار و ترس، طعم ثانيه هاي خداوندگاريت بوده؟

چگونه اينها را خلق كردي بي آنكه لمس كني!!!؟؟؟ 

آخر از كجا بداني

چرا كه تو خوب مطلقي، كاملي و تنها بي نياز

همه اينها كه گفتم سهم ما ناقص هاست

پس خرده مگير اگر هميشه طلبكار و شاكي ام

تو عشقي و قدرت مطلق و من بنده اين عشق

چاره اي نمي ماند جز اينكه بگويم تو خدايي و همه چيز دان

تو مي داني كي تمام شود درد

استادي كه كجا بغض شود اشكِ سپاس و سرمستانه فرياد پيروزي

مي داني چقدر تلخ است اگر اميدِ پايان انتظارم سراب باشد؟؟؟

اين حديد حقير را خيلي تحمل گداز آتش و پتك و آب نيست

مهربانم اندكي بيش با دل مجروحم مهربانتر باش