از نسيم پرسيدم شده شبا همينجوري كه دراز كشيدي، رو به آسمون سياه شب كني و بگي

سلام خدا منم نسيم خيلي وقته باهات گپ نزدم...؟ نفسي پر از دلتنگي كشيد و يه جواب خوشكل

داد و گفت هر لحظه زندگي ديالوگ با خداست... جوابش منو بفكر فرو برد ديدم راست ميگه هر دم

و بازدمت يه ديالوگ با خود مهربونشه. راستش تنم لرزيد و نگران ديالوگاي روزمره ام شدم، نميدونم

چرا اينقدر دلم كوچيكه، وقتي درگير كسي يا چيزي ميشم تمام فضاي قلب و روحمو ميگيره و ديگه نميتونم مثل قبل چند باري تو روز بگم سلام خوبي؟ ببخشي تو هميشه هستي ولي من  dcام تا وقتي

كه يه جايي گير بيفتم و دلم تنگ بشه و بيام سراغت و بگم سلام دلم برات بگه كه... !!!!!

چقدر بنده ي سر به هواييم و از خودم بدم مياد. اما اين حرف نسيم آرومم ميكنه، چون حتي اگه نتونم

از ته قلبم حرف بزنم بازم باهاش ديالوگ دارم. شايدم اين وضعيتو بدتر كنه چون بايد كاملا حواست به كارات باشه چون با خدا ديالوگ داري. به هر حال فكر كنم خوبه چون وقتي دوباره باهاش ميخواي حرف بزني خيلي از غيبتت شرمنده نيستي (البته اگه ديالوگات افتضاح نبوده باشه و مثل بعضي از حاج آقاها و حاج خانم ها نبوده باشي كه با خدام ميخواند دودَر كنند. منظورم بعضي ها بود، گرفتي كه با كيا بودم تو

به خودت نگير). خودمونيم خدا خوب هواي ما تنبلاي بي حواسو داره و همه رقمه باهامون راه مياد تا شايد آدم بشيم، من كه از خودم چشمم آب نميخوره تو رو نميدونم....

هر لحظه به يادته تو هم يك لحظه بيادش باش