مجنونه لیلا
يك شبي مجنون نمازش را شكست
بي وضو در كوچه ي ليلا نشست
عشق، آن شب مست مستش كرده بود
فارغ از جام الستش كرده بود
گفت: يا رب؛ از چه خارم كرده اي
بر صليب عشق دارم كرده اي
خسته ام زين عشق، دل خونم نكن
من كه مجنونم ؛ تو مجنونم نكن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو من نيستم!
گفت: اي ديوانه ، ليلايت منم
در رگت پنهان و پيدايت منم
سالها با جور ليلا ساختي
من كنارت بودم و نشناختي!!!
...................................................
یک صندلی کنار رویاهایم از آن توست
بیایی یا بروی دوستت دارم ![]()
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 16:15 توسط مریم و نسیم
|