هيچ وقت همه چيز يك جور نيست!

گاهي اشتباهاتي مرتكب مي شوي، اشتباهاتي كه در آن بخشي از قلبت تو را مي بخشد و بخشي هنوز در جدال، كه چرا چنين شد؟

اما به هر حال بعضي چيزها اتفاق مي افتد و هيج كس دوست ندارد كه با سر برود توي چاه! بخشي از تصوير تو كه شكسته شده و دلت نمي خواهد كسي تو را با اين خطوط شكستگي نگاه كند در همان جايي از قلبت لانه مي كند كه در جدال است.

بخشي كه در جدالي، ببخش تا در پرتو اين بخشش بتواني بهتر ببيني! اينقدر از خطوط شكسته در رنج نباش. طعم همه ي درسها شبيه هم نيست. استادي كه درس ميدهد، يك روز درسش خشن است و در كارگاهش دستت مي برد خون ميچكد و جاي زخم مي سوزد و مي آزارد. ساعتي و در درسي ديگر ، درس تو چندش آور است، بد بوست، با خون كار ميكني و عناصر گنديده ي طبيعت و گاهي با لجن بايد ور بروي وبويش را استشمام كني. همه چيز تلخ و گزنده است حتي لحن استاد و غرق در نفرتي و ميخواهي زود تمام شود. درس ديگري و آزمايشگاه ديگري و در آنجا لحن استاد زيباست، با گل و ميوه كار ميكني، با هر آنچه زيباست و غرق در لذتي و مي خواهي طول بكشد و همه چيز هيجان انگيز است.

هر دو درس به تو مي آموزد، آنچه را نمي داني. يكي با خشونت و چندشش و ديگري با لطافت وزيباييش. اين تركها و مرهم ها كه بر ميداري و ميگذاري، به نفس تو و استاد نيست. تو بايد بياموزي با همه ي خوب و بدش، استاد درس هم به اقتضاي مطلب، درس ميدهد وگرنه استاد همان است كه بود. از چهره ي خط خطي شده ات نگران نباش كه آنهم به اقتضاي درس است. بخش در جدال قلبت را آزاد كن تا آرام زندگي كني