چه ناباورانه بود رفتنت! اين چه روزي بود كه از شب هم سياه تر بود! گمان
ميكنم اين شب در زمان هيچ وقت تمام شود. براي نبودنت، نديدنت هنوز زود
بود. دلم براي طنين صدايت،مهربانيت حتي شكايتت از نفس هاي سختت  و براي
همه چيز تنگ مي شود. نمي دانم از اشك پلكهايم سنگين شده يا خواب؟ كاش اگر
خواب است، حالا كه در بيداري نمي شود تو را ديد، در خواب بتوانم يك بار
ديگر گرما و آرامش آغوشت را تجربه كنم. چه نعمتي بود و نمي دانستم. چطور
فردا بدون تو آغاز مي شود؟! امروز پايان همه ي دنياي من بود.
ميان اشكهاي داغم پلكهاي سنگين از اندوهم به روي هم ميخزند تا كمي خواب،
التيام درد قلبم باشد.
پيش از طلوع آفتاب با صداي يك ياكريم كه روي تير چراغ برق نشسته است
بيدار ميشوم . پرنده اي كه يك نفس تكرار ميكند، يوسف گم شده!!! يادم مي
افتد كه تو، يوسف من، ديروز صبح گم شدي.آخر تو را كجا پيدا كنم؟ يا كريم
سكوت ميكند. فكر كنم يوسفش آفتاب بود كه اكنون طلوع كرده. پر مي كشد و
بدنبال آب و دانه ، روزش را آغاز ميكند. ياد قصه اي مي افتم كه قابيل از
كلاغ ياد گرفت هابيل را به خاك بسپارد.شايد از يا كريم قرار است ياد
بگيرم كه روز بعد از تو را چگونه آغاز كنم! روز ديگريست و زندگي ادامه
دارد.امروز كمي شبيه ديروز است و كمي شبيه هيچ روز، اولين روزيست كه تو
نيستي. تو را براي هميشه و در ديروزم در روي تخت آي سي يو گم كردم. هنوز
باورش سخت است. درد نبودنت را فقط يراي اين تاب مي آورم كه ميدانم پيش
خدايي، درد نداري، ساده نفس مي كشي، تو آرامي و همين كه درد نداري دليل
خوبي ست كه خودمان را به رفتنت راضي كنیم.
به ناچار و بي تو روزهاي ديگر را بايد آغاز كرد.بايد ديروز را و رفتنت را
باور كرد. خاطره ات هميشه از برابر چشمان من و دوستدارانت ورق ميخورد. حتی روزی که نیستی
از دل نرود هر آنكه از ديده برفت

روی آگهی ترحیم نوشته بود: هو الباقی ..... واین چه پر معنی بود

شاید از مرده بترسید.نمیدونم.اما برای اولین بار بخاطر اینکه تکیه گاه عمه زاده هایی باشم که قدرت

ایستادن نداشتن و بی تاب بودن.مجبور شدم پا به قصال خونه بذارم و آدمیزاد رو در خواب ببینم.

میگن مرده ترس نداره و بی آزاره و درست میگن. برای وداع گرچه ناباورانه بود و برای ۴ سال دیگه آماده بودیم نه ۳ ماه دیگه!!!! رفتم و صورتش رو دیدم

چه آروم و بی دغدغه خوابیده بود. دو روز قبل که دیدمش اینقدر درد داشت که نمیشد بهش نگاه کرد

و از اونجا فرار کردم تا نبینمش و امروز میتونم ساعتها نگاهش کنم که در آرامشه. انگار خوابه.

خدایا شکرت

 عمه آروم بخواب. سفرت به سلامت. با سربلندی چشمات رو باز کنی و قرین رحمتش باشی.

خداحافظ

شاید این تلخترین پست وبلاگ باشه. معذرت میخوام.اما یاد مرگ به حیات خون تازه میده. اینو نوشتم که یادتون بندازم زندگی رو بی آرزو و بیهوده به آخر نرسونین.

کسی نمیداند چقدر فرصت باقی ست...