شاید آخرین پرده نباشد!
پشت در ايستاد تا نيرويش را جمع كند. تنها صداي خانه، سكوت ماتم زده اي بود كه آنهم
با صداي در زدنش، شكست. با دسته گلي زيبا وارد شد. با تعجب نگاهش كرديم، اما
در جواب فقط لبخند زد!
آه، لبخند، همان آشناي غريبه با ما!
آن روزها تنها ناله، درد، اشك و ماتم، زياد به ما سر مي زدند. دو ماه اضطراب و انتظار در راهروي بيمارستان منتهي شده بود به جواب كردن دكترها، تا آخرين ضربان نبض حيات مادر بزرگ در فضايي
آشنا راه خانه اش را گم كند.
بر بالين مادربزرگ حاضر شد. از روزمره گي ها گفت و آرزوي شفا. همين؟!
انگار ديدن درد مادر بزرگ آزارش نمي داد. حتي بغض هم نكرد. قبلا دوستش داشتم اما الان نه!
بالاخره بلند شد، چقدر خوشحالم!!! دلم مي خواست زودتر برود. نزديك در، مادرم لحظه اي
در آغوشش كشيد و با گريه اي آرام در گوشش پچ پچ كرد. او هم در جواب تلخندي زد!؟
وقت رفتن، نگاهي به اوپن كرد كه گلها روي آن رها شده بودند. پارچ آبي برداشت و همان طور كه
شاخه هاي گل را در آن مي چيد، رو به مادرم گفت: يادت باشه هر روز آبش رو عوض كني.
نمي دونم چند روز مي توني نگهش داري؟ (با كمي مكث ادامه داد) به محيطش بستگي داره. زود از بين ميره، اما تا هست بهترين استفاده رو ببر! به اميد ديدار!!!
با همان لبخندي كه آمده بود، رفت...
مادرم نگاهش به گلها خيره ماند. طرح لبخندي كه از دو ماه پيش گم شده بود، دوباره
روي لبش پيدا شد. انگار اتفاقي افتاده بود؟! ![]()