وقتي بچه تر، بود ديده بودمش. حالت چشماش و صورتش معصومانه بود.

بعد از چند سال، دوباره از دور ديدمش. چشماشو نگاه كردم. برق معصوميتي

كه از دور، محو تماشات مي كرد، ديگه نبود. رفته بود. انگار هيچ وقت توي اون

چشماي عسلي نبوده...

غصه م شد. به فكر فرو رفتم. موندم چرا وقتي بچه ايم معصوميم، وقتي بزرگ ميشيم،

اون معصوميت، عوض بزرگ شدن، آب ميره تا اينكه محو بشه.

شايد دليلش اينه كه وقتي بچه اي، بخدا نزديك تري، قلبت دنيا رو لمس مي كنه.

چشمات دنيا رو همون جوري كه هست، بدون قضاوت، بدون پيش داوري مي بينه.

واسه همين شيطون بهت سجده نمي كنه، بهت پشت مي كنه و ازت بدش مي ياد.

ولي حقيقته بزرگي، اينه كه به خودت نزديك تر ميشي. با دستت دنيا رو لمس مي كني.

دنيا رو جوري كه مي خواي مي بيني و براي زندگي، پيش داوري كفايت مي كنه.

و اينقدر از خدا دور ميشي و به خودت نزديك، كه شيطون تو رو مي پرسته و بالاخره؛

شيطون با كمال ميل در برابرت سجده مي كنه.

از خودم بدم اومد. از ديدن چشماي كودك ديروز، بدم اومد. نگاهمو به آسمون دوختم،

تا تصوير زشت خودمو توي آينه ي ديگري، نتونم ببينم. اما يه روزي مي رسه كه آسمون هم از

نگاهم خسته بشه و ابرها رو، مثل پتو بكشه روي سرش تا منو نبينه.

اونوقت كجا رو نگاه كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟