میخوام مستقل زندگی کنم (4)
راه حل مسئله ي لاينحل نگراني هاي مامانم اينا:
خونه ي مستقل اما تنهايي:
بعد كلي جر و بحث و نقشه و بهونه بالاخره مجوز تنها زندگي كردنو ميگيرم (گرفتن گرين كارد
آمريكام از اين راحتتره). حالا چند ماهييه تنهايي تو آپارتمان نقليم زندگي ميكنم. يه خانم مسن
هرهفته مياد و كارهاي خونمو ميكنه. هرچي دوست دارم و با هر كي بخوام تلفني حرف ميزنم،
رفت و آمدم با خودمه و وقتي ميام خونه قرار نيست جواب چيزيو كسيو بدم. با دوستام هر وقت
بخوام ميرم بيرون و هر كي رو دوست دارم خونم مهمون ميكنم و همه حسرت آزاديمو دارن.
هر وقت دلتنگ باشم ميرم خونمون و به عزيزام سر ميزنم. اين يعني زندگي يعني آزادي
سالهاست آزاد زندگي ميكنم. روزا بيرون ميرم سر كار و شب هر وقت بخوام ميام خونه، يه غذاي
ساده و سريع آماده ميكنم.
كم كم ديگه حوصله غذا پختن ندارم و از بيرون غذا ميگيرم و گاهي شبا چيزي نميخورم و گاهي تا
نيمه هاي شب تو خيابون قدم ميزنمو حوصله ي خونه رو ندارم.
بيشتر ميرم پارك تا آدما رو ببينم و از هياهوي فسقلي ها انرژي بگيرم. خواهر وبرادرام و دوستام
ازدواج كردنو مشكلات خودشونو دارن،گاهي بهم سري ميزنيم(البته من بيشتر چون زندگيم راحتتره).
مادر پيرم خونه من حوصله موندن نداره و دوست داره تو خونه خودش بچه هارو جمع كنه. 40 ساله
شدمو و خونم پاتق اوناييه كه از خونه قهر كردن. بام درد ودل ميكنن و به زندگيم غبطه ميخورن.
اينجاست كه يه بغض قديمي سكوت چشمامو ميشكنه و گونه هام خيس ميشه. به دوست غبطه خورم
ميگم بذار بهت بگم كه تو سالهاي آزاديم به دلم چي گذشته:
شكستن قفل دلش تو قسمت بعد