راه حل مسئله ي لاينحل نگراني هاي مامانم اينا:

خونه ي مستقل اما تنهايي:

بعد كلي جر و بحث و نقشه و بهونه بالاخره مجوز تنها زندگي كردنو ميگيرم (گرفتن گرين كارد

 آمريكام از اين راحتتره). حالا چند ماهييه تنهايي تو آپارتمان نقليم زندگي ميكنم. يه خانم مسن

هرهفته مياد و كارهاي خونمو ميكنه. هرچي دوست دارم و با هر كي بخوام تلفني حرف ميزنم،

رفت و آمدم با خودمه و وقتي ميام خونه قرار نيست جواب چيزيو كسيو بدم. با دوستام هر وقت

 بخوام ميرم بيرون و هر كي رو دوست دارم خونم مهمون ميكنم و همه حسرت آزاديمو دارن.

هر وقت دلتنگ باشم ميرم خونمون و به عزيزام سر ميزنم. اين يعني زندگي يعني آزادي

سالهاست آزاد زندگي ميكنم. روزا بيرون ميرم سر كار و شب هر وقت بخوام ميام خونه، يه غذاي

 ساده و سريع آماده ميكنم.

كم كم ديگه حوصله غذا پختن ندارم و از بيرون غذا ميگيرم و گاهي شبا چيزي نميخورم و گاهي تا

نيمه هاي شب تو خيابون قدم ميزنمو حوصله ي خونه رو ندارم.

بيشتر ميرم پارك تا آدما رو ببينم و از هياهوي فسقلي ها انرژي بگيرم. خواهر وبرادرام و دوستام

ازدواج كردنو مشكلات خودشونو دارن،گاهي بهم سري ميزنيم(البته من بيشتر چون زندگيم راحتتره).

 مادر پيرم خونه من حوصله موندن نداره و دوست داره تو خونه خودش بچه هارو جمع كنه. 40 ساله

شدمو و خونم پاتق اوناييه كه از خونه قهر كردن. بام درد ودل ميكنن و به زندگيم غبطه ميخورن.

اينجاست كه يه بغض قديمي سكوت چشمامو ميشكنه و گونه هام خيس ميشه. به دوست غبطه خورم

ميگم بذار بهت بگم كه تو سالهاي آزاديم به دلم چي گذشته:

شكستن قفل دلش تو قسمت بعد